Doyen Vulture

واگویه های یک کرکسِ پیر روان پریش پست مدرنِ لیبرال دموکرات

آرشیو برای نوامبر, 2007

ذهن بیمارِ نا متعصب و ذهن سالمِ متعصب

خواهی که سَخت و سُست جهان بر تو بگذرد؟ / بگذر زِ عهدِ سست و سخن هایِ سختِ خویش

یوسف اباذری در روز جهانی فلسفه در انجمن حکمت مانند همیشه سخنرانی شنیدنی داشت.یکی از مباحث مطروحه ی او سلامت وبیماری تفکر بود.در باره ذهن یا تفکر بیمار مدتهاست فکر می کنم.تفکر خودم را بیمار می دانم .اباذری چنین گفت:

«آیا افرادِ دین دار تفکری سالم دارند یا بیمار؟در تفکر سالم Healthy Minded منابع،متن هایِ بی نقصی هستند،در حالی که در تفکر Sick Minded داستایوفسکی و کافکا مرجع هستند.قهرمانِ داستانِ داستایوفسکی برای مقابله با خدا،خود را می کُشد.سئوال من این است که چرا عرفان ما این قدر دنبالِ سلامت است.چرانوعی Sick Mindedدر عرفان ما نیست؟و چون نیست به حالت گل وبلبلی تبدیل می شود و به نوعی از درک وبیان مصائبِ ما عاجز می ماند.این نوع عرفان به طور مطلق به وضعیت انضمامی زندگی مدرن بی اعتناست.داستایوفسکی،کی یِرکه گارد و کافکا درست همین مرض اندیشی را بازتاب می دهند.این که چیزی هست که من می دانم،اما به اندیشه ام درنمی آید…»

سخنان اباذری شیوا تر وبهتر بود من خلاصه کردم.اما واکنش استاد دینانی که دقیقاً کنار اباذری نشسته بود جالب بود.استاد دینانی را سه سالی ست نوشته هایش را می خوانم در خِرد نامه ی همشهری گاهی ونیز در برنامه های شبکه ی چهار سیما سخنانش را می شنوم.آرای قابل اعتنایی درباره ی وحدت وجود وفلسفه ی ملاصدرا دارد.گاهی می فهمم چه می گوید.یک سخنرانیش درباره ی صفتهای خداوند عالی بود.مرد شریفی ست.اما واکنشش…این که برگردد جلوی کلی دانش پژوهِ فلسفه به اباذری بگوید«گمان نمی کنم کافکا مافکا و همه ی اینها که تو بگویی حرف عطار را بزنند».شکی نیست «مصیبت نامه» ی عطار هم به نوعی Sick Minded است.اما به مسخره گرفتن سه نفر از بهترین نویسندگان و متفکران دویست سال اخیر برای چه؟چون اروپایی هستند؟از ما نیستند و بر ما هستند؟در یک بحث دیگر هنگامی که اباذری از سَموئِل هَنتینگتِن* گفت و پازوکی کنایه ای رندانه به او انداخت استاد از کوره در رفت وبه بن لادن صفت خرِ به تمام معنا را داد.خدا را شکر درآن جلسه نبودم،رسمیتش به باد نرفت.

می گویند حرمت امام زاده را باید متولی ش نگه دارد.دینانی را دوست دارم اما نه مثل قبل.گمانم خواندن آراء گادامر و فوکو و بقیه ی سنت گراها بر رویش اثر گذاشته.

این بحث جای کِش دادن دارد آن هم زیاد.کلمات کلیدی ش:ذهن بیمار، تفسیر صحیح و برتر،منیت و تعصب،قطعیت و عدم قطعیت.

این بحث را که بیشتر از فهمِ من بود نوشتم چون می خواستم بدانید تعصب در درجات عالیه ی فهم وادراک هم می تواند وجود داشته باشد.

خوزه مورینیوی ایران هم به استقلال آمد بالاخره.بهترین تیتر را روزنامه ی جهان فوتبال داشت:مسخره بازی تمام شد.ولی مسخره کردن فوتبال و قوانین فدراسیون را توسط فیروز کریمی دوست دارم.خدا این مصاحبه هایش را از ما نگیرد.به قول معروف خوراک است**

این داستان اتهام جاسوسی ح.موسویان و محرز شدنش و تبرئه شدنش و دوباره قرار تعقیب صادر شدنش حکایتیست ها.به قول معروف چه می کنه «م.ت.م.ن» به رهبری اَکبرو.«هرچه باشد اکبر است.او دو سه عبا از من وتو بیشتر پاره کرده است***»

آقا کنفرانسِ آناپولیس را دریابید.همه تحریمش کردند جز همه.هه هه

************************************************

پا نوشت بی ربط:

*درایران ساموئل هانتینگتون می خوانندش که به گمانم اشتباه است.

**دوچیز بلاشک است در این جهان:یکی وجود خداوند،دیگری مسخرگیِ ذاتیِ من و اعصاب خوردی این روزها.لارَیبَ فیه

***خدا رحمتت کند امین پور.جاودان اشعاری گذاشتی برایمان.ببخش من را که با شعرت بازی کردم.

****الان نگاه کردم این دیگر چه سور رئالی ست؟گند زدیم به هرچی وبلاگ نویسی ها.

به باشگاه صدتایی ها وارد شدیم

ریخته بر زمینِ سرد این همه برگِ سرخ و زرد / آه بهارِ آرزو بر سرِ ما گذر نکرد

صدمین پست این وبلاگه.خبری نیس.یه سورِ مبتذله.از این چِل و چُرمنگ بازیاست. جدی نگیرید خواستید بگیرید،بگیرید همه شاه و امیرید.

یه نفر سرخپوست* ما رو به بازی وبلاگی دعوت کرده.من در یکسالی که بلاگر شدم تا حالا دعوت کسی رو قبول نکردم.اما موضوعش خب…واین که به احترام سابقه ی بیشتر ولطف بیشترش می نویسم یک بیت از او:

رو شیوه ی معرفت ز شیطان آموز / او را بپرست و طاعت غیر مکن

توضیحشم در این پست دادم.این اولین بازی و آخرین بازی وبلاگی بنده بود من زنده،شما مُرده،می بینید.

وب سایتِ معرفی آثار دکتر نیکفر فیلتر شد.به قول دوستی به بیچارگی شان می خندیم ومی رقصیم.این مصاحبه ی دکتر نیکفر است پس از تعطیلی فصلنامه ی مدرسه.در عجبم از خونسردی و منش والای این مرد روشنفکر اصیل.به راستی من هم آرزوی شاگردیش را دارم.

می گویم جامعه شناسی مردمان ایران را می خواهید بشناسید، فوتبال شان را بنگرید حوصله ندارید؟دوشنبه شب ها نیم ساعتی برنامه ی نود را ببینید.طابق النعل بالنعل می گویند همین است.

این سایت بالاترین هم حکایت غریبی دارد.می نویسم

درباره ی ذهنِ بیمار(Sick Minded) دکتر اَباذری حرفهای زیبایی در روز جهانی فلسفه زد آنها را هم می نویسم به زودی.خوشحالم قبل از حرفهای او بدین نقطه رسیده بودم.

***********************************************

*خودش می گوید ماندانا این رِد،یک نفر گفت سرخ پوش،یک نفر دیگر گفت سرخ دوست.ماهم آدم متعادلی(؟) هستیم برآیندش را نوشتیم سرخ پوست.می دانم که اِندِ جنبه ست پس شما خرده نگیرید.در ضمن خودش جایی گفته است ما اوییم یا او ما …هرچه بزرگترها بگویند ما حرفی نمی زنیم.

** لوگو را با Wordو Paintساختم.من با این دو نرم افزار احتیاجی به هیچ چیزی در زندگی ام(؟) ندارم.

هر کی شعار نده رشتیه

آن شنیدستی که در اقصای غور / بار سالاری بیفتاد از ستور؟

من یادم نمی آد در کدام قسمت از بیاناتم گفتم لامذهب یا ضد دینم؟

«یکی از قشنگی هایِ پیری،اِغواگریِ دوستانِ جوانی ست که فکر می کنند ما خارج از سرویسیم».من نمی دونم چی به این گابریل گارسیا مارکز بگم؟این یکی از تاثیر گذارترین قطعه هایی بود که توی یه داستان خوندم.«دلبرکانِ ناشادِ من» درمقایسه با صد سال تنهایی، کتاب خوبی نیست ولی جالبه.

الان داشتم برنامه ی نود رو نگاه می کردم.بازی مابین فولاد اهواز و سایپا.سرپرست نسبتاً محترم فولاد با محاسن سپید رو به تماشاگران عربده می کشید که «داور را فحش دهید».در بازی مابین پگاه رشت وملوان بندرانزلی چند هفته پیش،به گفته ی دوستانی که به تماشا رفته بودند،الفاظ بی سابقه ای ردوبدل می شد.فحش های سازماندهی شده و پلاکاردها و پارچه نوشته هایی با مضامین اروتیک نظیر«ورود تیم ملی روسیه* را به رشت تبریک می گوییم»یا برای تشویق تماشاچیان انزلی چی به آنها می گفتند «هرکی شعار نده رشتیه»**.در اصفهان با بلندگو نود دقیقه ی تمام کل اعضای خانواده ی ناصر حجازی را در آسمان وزمین چرخاندند و صلوات فرستادند لابد.تقاضا دارم خواهشمندم درِ این فوتبال را گل بگیرید.

این روهم ببینید در مورد یان.گوم.ما که نیشمان باز شد

گفت چشمِ تنگِ دنیا دوست را / یا قناعت پر کند یا خاکِ گور

************************************************

پا نوشت:

*اشاره به تیم ملوان بندر انزلی و ماجرای اشغال روسها و…

**این کرکریِ مابینِ رشت وانزلی باعث شده که این مسابقه حساسیتی بیشتر از رئال مادرید-بارسلونا داشته باشد.باور کنید

خانه از پای بست ویران است،منتها پنهان است

می توان با هر نگاه هرزه ای خوش بود…

دوبسته ی دوهزار تومانی.یک زوجِ صوریِ جدید.دوشناسنامه ی مهر خورده.وام چهار میلیونیِ کم کارمزد.پول نفت کجا می رود؟جیبِ مردِ محلّل و من و تویی که در عین مجرّد بودن و ولنگاری،عدد به آمار و ارقام می افزاییم…خواجه در بند نقش ایوان است.

امروز روزنامه ی اعتماد ملی خریدم.از وضعیت تیم فوتبال ساحلی نوشته بود که نمی دانستند مساوی ندارد وبازی باید یک برنده داشته باشد و هنگام پایان بازی با کانادا داشتند به سمت رختکن می رفتندکه خبرآمد: پنالتی بزنید.پنالتی را خراب کردند کانادایی ها گل زدند،نمی دانستند تمام شده،پنالتی تک به تک است نه پنج تایی.این چنین بود حکایت تیم ملی…که هنوز ابتدایی ترین قوانین را نمی دانستند.یاد دوران فوتبال افتادم که هرچه به داور(داور فدراسیونی) با قسم وآیه می گفتم با زانو پاس به عقب دادن محسوب نمی شود* قبول نمی کرد وخطای مرا گرفت وگل شد و حذف شدیم…

ستون جنگِ سرد «ابراهیم رها» تعطیل شد در روزنامه ی اعتماد.خودش تعطیل کرد.مرتضی کاظمیان هم شنیده ایم به او گفته اند ننویس.دریغ که سنگ ها را بسته اند وسگ ها را رها و رها خودش خودش را زندانی کرده.

پست های زیادی در کوچه وخیابان به ذهنم می آیند.نمی نویسم،حبسشان می کنم مبادا …مبادا…نه از ترس وجبونی که نیستم و نه از رواداری که نیستم.از کژتابیِ ذهن بیمار خود و کژفهمی ِدیگران…شاید نوشتم.آینده ای نه آنچنان دور

**********************************************

پانوشت(توضیح):

* در فوتبال چمنی اگر با قسمتی از پا که داخل کفش فوتبال قرار دارد به دروازه بان پاس بدهی و او با دست بگیرد خطاست و کیفرش ضربه ی آزاد غیر مستقیم و هر نقطه ی دیگرِ پا اگر توپ را لمس کند مثل ساق یا زانو و ران مشمول این قانون نیست.
*دربلاگ معرفی کتاب اثر جدید مارکز را که سروصدا کرده به حراج گذاشتم.فقط این که یواش بروید سروصدا نکنید همدیگر را هل ندهید تمام هم که شد صف را بهم نریزید.ممنون

ای سارکوزیِ مبتذل تو یک روز می میری

ابتذال(Truism,Banality).چه چیزی رو می شه ابتذال نامید؟تعریفِ منسجمی داریم؟این بار به خودم زحمت ندادم برم از جایی لینک بدم یا تحقیق کنم.هدف من نوشتن برداشت خودم از ابتذاله.همون جوری که خودم رو طبق تعاریفِ خودم،کمی مبتذل و گرفتار ابتذال می دونم.باشنیدن «ابتذال» شاید ذهن ما ایرانیا بره پیشِ شما.عی زاده و خر.دادیان و…دراین باره نظر خاصی ندارم.من ابتذال رو تو هر زمینه ای وارد می بینم.ابتذال یعنی پوسته،نداشتن عمق و سطحی بودن در هر چیز.خواننده ی سبک سنّتی واصیل ایرانی که هنوز دستگاه و ردیف رو نمی دونه مبتذله،اما به یکی مثل سَندی که به موسیقی شاد کاملا وارده وعمری در این زمینه کار کرده و صاحب سبکه نمی شه گفت مبتذله.نویسنده ی جوانی که می خواد به یه سبک خاص واصیل و جهانی مثل سور رئالیسم بنویسه* ولی هنوز درابتدای راهه ودستمایه ای نداره مبتذله ولی یکی مثل دانیل استیل یا سیدنی شلدون که کارشون از اول عامه پسند نویسیه مبتذل نیستن چون در عمق این جریان حرکت می کنند.فردی که هنوز یک نیم دور هم در سبک های سیاسی نزده و کتابها ومقالات وتجربیات زیادی هست که باید بخونه و فرابگیره**وقتی در این مورد بحث می کنه باید ابتذال این بحث رو هم قبول داشته باشه چون تا عمق هنوز مونده.این برداشت من از ابتذاله ممکنه این برداشت هم مبتذل باشه.ماهیت پدیده ها مبتنی بر شدت و ضعفه و ممکنه هر تعریفی دچار واپاشی بشه حال این پدیده(Phenomenon)اگر بنیان مبتذلی داشته باشه در طی این واپاشی*** شاید از بین بره.اگر می بینید اون بالا نوشتم مبتذل اینه که می دونم در سطحم و هنوز اون قدر نفس ندارم که به عمق برم.اما تلاش می کنم.زندگی چیزی کمتر وبیشتر از این تلاش نیست.

مقاله ای خواندم از دکتر نیکفر به نام «ایمان و تکنیک».در برابر این استاد اصلاً نمی دونم چه بنویسم جز این که عالی بود.با تعطیلی فصلنامه ی مدرسه متاسفانه خواندن مطالب این مرد باسواد به جز با کند وکاو طولانی در اینترنت به شیوه ی دیگری مقدور نیست.

کتابی هم از مرحوم سعیدی سیرجانی به دستم رسیده بود به نام «شیخ صنعان» با فرمتPDF.متاسفانه ناتمام بود ولی تا نود صفحه ای که خواندم بسیار زیبا بود.کار هرکس نیست بازنویسی قصه ی شیخ صنعان و مقایسه آن با وقایع امروز.آن هم با سبک رندانه ی خاص خودش.اگر جایی نوشته ای کتابی مقاله ای از سعیدی سیرجانی دیدید از کنارش به آسانی نگذرید نگاهی بیاندازید.برای درد مفاصلِ اعصاب خوب است

ای سارکوزیِ آمریکایی،ای پینوکیو،تو تا حالا غسلِ جِنابت کرده ای؟ چه قدر فطریه داده ای؟ای ملعون از خدا بترس.به تو قول می دهم یک روز می میری.از خدا بترس

****************************************************

پا نوشت:

* و ** : مشخص است که کسی نیست جز خودم

*** : واپاشی را داشته باشید در پست های بعدی قولش را می هم بنویسم.فعلا مغز ما دچار باد ضرطه شده باید ببینم حکمش چیست آیا به بیت المال تعلق دارد یا نه؟

شوخی نداریم،پریشیم ،میشیم،سریشیم

گرگی تو و میشم من جمعاً به تو رای دادیم // رسوا و پریشم من …

مسوولیت(مسئولیت؟) چیه؟چگونه می شه خیر وصلاح یه جمع رو حدس زد و دنبالش رفت؟چه جوریه که یه نفر احساس مسوولیت می کنه؟مرزبندی اون با قدرت طلبی چیه؟آیا دموکراسی اینه که من به تو رای بدم تو هرکاری بخوای بکنی بعد بگی خودت منو انتخاب کردی؟هدف و وسیله کدومه؟چرا هدف باید وسیله رو توجیه کنه؟بااین تفاصیل دیکتاتوری یا نداشتنِ حکومت بهتر نیست؟این سئوالات شخصی نیست،دغدغه ی شخصی منم نیست…حل کردن و ایده دادنش کار من نیست.یه دانش آموز برای فهمیدن سئوال می کنه.من دانش آموز نیستم ولی دنبال یه چیزی هستم.اون چیز حقیقت نیست

امروز یکم آذرماهه.شاید کسای زیادی یادشون نیاد یا ندونن.زنده یاد داریوش فروهر اولین وزیر کار دولت جدید و لیدر حزب ملت ایران و مهربان همسرش پروانه اسکندری نه سال پیش سلاخی شدند.داریوش رو می شناختم از بچه گی.پدرم همیشه تعریف می کرد از دوران جوانی و… ومی گفت اخلاقِ پهلوانی داره.یه بار از نزدیک دیدمش دوازده،سیزده سال بیشتر نداشتم.جوری با من سلام وعلیک کرد که احساس بزرگی کردم و طوری با من دست داد که یاد گرفتم همیشه راست بایستم ومردونه دست بدم مثل خودش.می گفتن در صراحتش هم پهلوونه.حرفش رو نمی خورد،به مقتضیات زمانه کاری نداشت وهیچ گاه ازتهدید نمی ترسید.مرغ عزا وعروسی بود وزندان خانه ی دومش.چه قبل از انقلاب چه بعد از انقلاب.در یادبودی که مجله ی شهروند براش منتشر کرده بود تمام حرفهای پدرم و دوستانش یکی یکی تکرار شده بود.امیدوارم روزی برسه در دادگاهی بر پایه ی قانون…امیدوارم

چون آدم بسیار خشک،جدی،مزخرف و بی جنبه ای هستم ازاین به بعد شوخی هم در بلاگ با کسی ندارم.از اولشم همین جوری بوده.شوخی می خواین بکنین برین پیش اینا
********************************************************
پا نوشت:
در بلاگ معرفی کتاب یه پست جدید گذاشتم

استاد اگه از اونجا اومدی بیرون یه رفرنس بده به ما

جمالِ رویِ تو را شمع گشت پروانه / مرا ز حالِ تو با حالِ خویش پروا نه

آزمایشگاه شیمی بود آلی یا معدنی نمی دانم(اصلاً شیمی بود؟)مجبور به ارائه ی گزارش کار از آزمایشی که واقعاً انجام هم نمی شد وچیزی از آن نمی فهمیدیم، بودیم.از بچه های سالهای قبل گزارش کار می گرفتیم وکپی می کردیم با کمی تغییرات.دو نفر بودیم در گروه که گزارش کارهایمان از این رو با هم توفیری نداشت.نکته ی جالب نمره ی من بود که همیشه دو نمره از هم گروهم کمتر بود.در حالی که هم دستخط بهتری داشتم وهم تمیزتر می نوشتم و در بدبینانه ترین حالت ممکن باید مساوی می شدیم لابد.یک بار وقت کردم گزارش کارهای هر دو را قبل از ارائه چک کردم.همه چیز مثل هم بود.منتهی من نوشته بودم یازده اردیبهشت هزاروسیصدوهشتادویک واو نوشته بود یازده اردیبهشت عزت وافتخارحسینی.وقت بیشتری صرف کردم وبه کتابهای قفسه ی استاد نگاهی انداختم.همه گونه کتاب اعتقادی و مذهبی وجود داشت جز کتاب علمی وتحقیقی. فقط از کشفم خوشحال بودم.

مردانی هستند وجیه المله،ادعای درکِ همه چیز.می نویسند می نویسند از فلسفه از دین از همه چیز مرتبط با آنان.برای کامنتدانی هم فیلتر گذاشته اند که مبادا تَرَک بردارد تفلونِ* نازک ….روحانیت از سر و روی بلاگشان می بارد.گمانم نورسبزی هم دیدم یک بار.با اسم وآدرس واقعی کامنتی گذاشتم وسئوالی پرسیدم و رفرنسی خواستم محترمانه.خبر رسید که رغبتی به پاسخگویی نداشت.کامنتهایش را غفلتاً جایی دیده بودم که سنخیتی با«…هایش پیرامون فهم دینی» نداشت.ناغافل ازاین که بلاگستان از دنیای کوچک ماهم کوچکتر است.خب عدم رغبت استاد،دلیلش اسم مردانه ی من است و رغبت هم مطمئناً به خاطر تای تانیث آخر اسامی.حفظ آبروی یک فرد حرمتی دارد بیشتر از خون او یا به قولی حرمتی بیش از خانه ی خدا.می بینیم ومی گذریم ومی خندیم به جَستارها

درویش را نباشد برگ سرای سلطان / ماییم و کهنه دَلقی کآتش برآن توان زد

باز هم می گویم.فهمیدن اخلاق یک کرکس پیر نه سخت است نه آسان.به قول دوست عزیزم انسانی سهل وممتنع.وقتی می گویم مبتلا به پست مدرنیسم مبتذلم یعنی این که پست مدرن هستم از نوع مبتذل و وقتی می گویم لیبرال دموکراتم یعنی این که با استبداد به هرشکلی مخالفم و وقتی می گویم ذهنم بیمار است،بیمار است.بیمار که نه خبیث وشیطان است.توضیح از این کامل تر می خواهید؟ در پستهایم ساری وجاری وسیالم و بازهم می نویسم
****************************************************
پانوشت:
*اصل شعر را می دانم ولی حیف از چینی همان تفلون(تفلن؟) که خاصیتش نچسبی ست بهتر بوده

غلط های زیادی،تحلیل های بی سوادی

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی / زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم

کافیه توی یه پست اسمی از یه خانم معروف مثل یان.گوم یا بوتو یا چه می دونم زبونم لال کیت وینسلت یا درو بَریمور ببرم.آنگاهست که شاهد هجوم بربرانه ی «ملت عاشق که خط و ربط نداند» می شویم که سرچ می کنن:«عکس …بی نظیربوتو»،«یانگوم در حالت …»روم به دیوار اینا دیگه چیه؟مگه خودتون برادر و پدر ندارین می آین اینجا؟

یه چیزی…منم اگه سر برج دولت یه پول گنده ی بالاتر از خط فقر می ذاشت تو جیبم برای کاری که انجام نمی دم وبوروکراسی ومسخره بازی،کِی اصلاً به فکر نوشتن وبلاگ می افتادم؟هوم؟یا اگه می نوشتم از این غلط های زیادی و تحلیل های بی سوادی که نبود مطمئناً.مثلاً می نوشتم تشریح نظریاتِ ولایی در باره ی لزوم واگذاریِ جنگل هایِ هیرکانی به سازمانِ حج واوقاف.نه دیگه خودتون بگین؟هوووم؟

در بین تمامی ادیان(همه شون)فقط اسلام ومسیحیت هستندو یه شاخه از یهودیت که خودشون رو برحق می دونن.یه بت پرست یا یه بودایی یا هندو یا زرتشتی یا شینتو یا سرخ پوستها و…کدوم می آن یقه تو بگیرن بگن تو دروغ می گی اگه حرفی بزنی می کشمت؟

دکتر فرزان سجودی درباره ی پست مدرنیسم گفتگویی داشته که جالب بوده.در همون صفحه دو مطلب درباره ی پست مدرنیسم و رابطه ی اون با سیاست بوده وهمچنین گفتگوی خیلی خاص و قشنگی با آقای حاتم قادری که نظریات قابل احترامی به عنوان یک روشنفکر نمونه و اصیل دارند.مسعود فراستخواه هم درباره ی خلق وخوی ایرانی گفته.این صفحه ی اندیشه ی سیاسی ویژه نامه اعتماد این بار پروپیمان بود.

نفهم بودن یه طرف،خود را به نفهمی زدن مصیبت است آقا مصیبت.خدایا دیگر نیاور.من نفهمم ولی خود را…خدایا نیاور دیگر

اندر حکایتِ فمینیسم و شتر مرغ

تا چند وقت پیش دوسه مطلبی درباره ی فمینسیم(برآمده از فهم ونتیجه گیری خودم)در بلاگ مشترکی که به گمانم به محاق رفت نوشته بودم.دلم می خواست بیشتر بنویسم دراین باره.بنا به دلایلی که شاید یکی از آنها تعداد خانم های بازدید کننده از مطالب است اینجا نوشتم.حکایت بلاگ نویسی و بلاگ خوانی هم مثل حکایت دانشگاه شده،خانم ها گوی سبقت را ربوده اند.درمقام مقایسه نیستم و ضعیف تراز آنم که از کیفیت صحبت کنم.یک توضیح هم بدهم که این مقاله بیشتر از منابع دم دست شکل گرفته وقصد انتشار مانیفست رو ندارم،فقط نظر خودم رو می گم،قضاوت باشما.

چه بخواهیم،چه نخواهیم صحبت درباره ی برابری حقوق زن ومرد(فمینیسم)در مقام مقایسه با وضعیت فرهنگی ایران نوعی ساختار شکنی یا حتی بحثی آوانگارد است.بحثی که با ورود مدرنیته به ایران باب شد.به گونه ای که از زنان طبقه متوسط و سکولار(قائل به جدایی دین از سیاست) به عنوانِ پیشروانِ این مکتب در ایران می توان نام برد.می شود نتیجه گرفت که پیروی از مکتب فمینیسم را می توان نوعی روشنفکری خطاب کرد یا به قول دکتر نیک فر،لازمه ی روشنفکر بودن طرفداری از فمینیسم است.خب رسیدیم به ایران وفمینیسم در ایران که هدف اصلی بنده است.مباحث مدرن شدن در سالهای قبل از مشروطه توسط ملکم خان،آخوندزاده،طالبوف ودیگران به ایران آورده شد که درآن نشانی از فمینیسم نبود.در دوره ی رضاشاه هم به وسیله ی نوع سیاستی که اتخاذ کرده بود و می خواست مدرنیته را در عرض مدت کوتاهی وارد ساختار فرهنگی ایران کند فمینیسمی شاهد نبودیم که با چگونگی وچرایی وفرجام آن هم کاری نداریم.پیشروان نهضت فمینیسم در ایران اساساً سکولار بوده اند کسانی مانند:تاج السلطنه،صدیقه دولت آبادی،محترم اسکندری ودیگران.نکته ی اصلی بحث اینجاست که چرا مبحث فمینیسم در جامعه ی مذهبی ایران سکولار بود؟وآیا می توان فمینیسم را با جنبش های مذهبی تلفیق کرد؟ریشه های آن را می توان هم در مباحث معرفت گرایانه(اپیستمولوژیک)وهم ساختار گرایانه جستجو کرد.اول این سئوال را مطرح می کنیم.آیا فمینیسم(همانی که تعریفش مشخص است ونوع نابش)با مذهب و حکومت مذهبی ایران قابل جمع است؟پاسخِ صریحِ من یک نه بزرگ است.واقعاً یک فرد متدین نمی تواند طرفدار فمینیسم باشد.طبق تعاریف،تفاسیر واحکام زیادی که در فقه،سنّت و..موجود است ونظریات برآمده ازآنها در حدود و احکام وقوانین مذهبی،فمینیسم ومذهب در دو سوی مخالف قرار می گیرند.نیازی به آوردن مثال نیست با رجوع به قوانینی درباره ی حق زن درخانواده،دیّات،سهم الارث ،شهادت در دادگاه و…می توان به راحتی به این نتیجه رسید.بااین نتیجه گیری می رسیم به طرفداران فمینیسم درایران.

طرفداران فمینیسم درایران سه دسته هستند(به تعبیر مهرداد درویش پور چهار دسته):دسته ی اول آتئیست هایی هستند که معتقدند مذهب نه تنها کمکی به فمینیسم نمی کند،بلکه ناقض آن است وشرط رهایی زنان را مذهب ستیزی(با تاکید) می دانند.دسته ی دوم فمینیست های سکولاری هستند که معتقدند در عین دین دار بودن با زبان دینی نمی توان به حل مشکلات زنان پرداخت واین امر را امر قُدسی ندانسته وکاملاً دنیایی،زمینی واین جهانی می دانند.دسته ی سوم مسلمانانِ فمینیست هستند.کسانی که دیانت آنان بر لزوم طرفداری از برابری حقوق زن متقدّم و واجب تر است.این دسته بیشتر در پیِ پررنگ کردن نقاط مشترکِ فمینیسم واسلام هستند.حکایت این دسته را می توان به حکایتِ شتر مرغ(در مثل مناقشه نیست) تشبیه کرد.به شترمرغی گفتند پرواز کن،گفت شتر پرواز نمی کند وگفتند بار حمل کن، گفت مرغ بار حمل نمی کند.شاید در عرصه ی تعاریف این دسته(که تعدادشان درایران کم نیست ومخاطب اصلی این مقاله هستند)حرفهایی برای گفتن داشته باشند ولی آن گاه که به کارکردگرایی (پراگماتیسم) می رسیم حرفها وشعارها رنگ می بازند.تنها راه چاره ی این دسته دنیوی کردن خواسته های خودشان است.

درکمپین یک میلیون امضاء شاهد همکاری دسته ی دوم وسوم بودیم حال نتیجه چه شد از حوصله ی این مقال خارج است .ولی این را نمی توان در نظر گرفت که فقط دسته ی اول قائل به تمام فمینیسم ونه بخشی از آن است که البته این دسته با توجه به خواسته هایی که درباره همجن.س گرایان ودیگر مباحثی که درایران جزء مباحث ممنوعه هستند مشکل بتوانند کاری ازپیش ببرند.تنها دستاورد مشخص دسته ی اول که البته غیر مستقیم بود توقیف شرق به خاطر مصاحبه با سا.قی قهر.مان بود(از ترس فیلترینگ خودم هم جرئت نوشتن این اسامی را به طور درست ندارم)

چاره چیست؟من تقریباً چاره ای جزآنچه دکتر نیک فر گفت نمی بینم.ضرورت بر امر اخلاقی وتفاسیری صلح طلبانه از دین و فمینیسم.

«با تکیه بر اخلاق با تکیه بر آزادی می توان گذشته را بازخوانی کرد،سنّت خود را داشت و آن سنّت را در برابر سنّت رسمیِ قدرت نهاد وبا این رویکرد می توان پای در مسیری نهاد که درآن برآورده شدن این امکان موجود است:شرطِ دفاع از آزادی زن»

منابع محفوظ است

بزغاله ای هستم منتظر سهام عدالت

سَرمَد تو حدیثِ کعبه ودیر مکن / درکوچه ی گمرهان توبیش ازین سیر مکن

رو شیوه ی معرفت ز شیطان آموز / او را بپرست و طاعت غیر مکن

سرمد کاشانی.شاعر پارسی گوی.انصافاً زیبا گفته.شیطان(البته اگه وجود داشته باشه وداستانش…)به نظرمن با این کارش شیوه ی معرفت و خداشناسی رو به ما یاد داد.گاهی وقتها ما مسیر رو خیلی پر پیچ وخمش می کنیم وبرایطی کردن این پیچ وخم،کج ومعوج حرف می زنیم .در حالی که خدا همین بغل دستمونه.احتیاجی به یکصد و ده جلد …نداریم.خدا از لای شب بوها و پای آن سرو بلند هم نزدیک تره.باور نداری؟می رسی به این نقطه.شایدم رسیدی و رد شدی و اَندر خمِ چار و پنج وشش و هفتی.

دوستی لیسانسش را گرفته بود افتخار می کرد دستش به کیبورد نخورده ویک ورقه هم ترجمه نکرده.بعد می نالید که چرا بیکارم.مرا با ناله ی او کاری نیست مرا با سیستم آموزش دانشگاهی کار است که دانشجوی «معدل الف» ش هنوز نه از کامپیوتر چیزی می داند ونه کلامی از زبان جهانشمول می فهمد.مطالعه ی غیر درسی بماند.

بوسَهلِ زوزَنی را گفتند: چه خبر؟ گفت:منتظر سهام عدالتم

دایره تنگ تر شده،فرصتِ کمی باقی ست.بعید می دانم راهی وحرفی باقی مانده باشد به جز راست روی و راست گویی.باهمه کس می توان دغل کرد،حتی با خدا، ولی با خود نمی توان.

پروین به کج روان سخن از راستی چه سود؟ / کو در زمانه آن کس که نرنجد ز حرف راست؟

بزغاله ای دیدم،انتقاد را می فهمید

Older entries »