واگویه های یک کرکسِ پیر روان پریش پست مدرنِ لیبرال دموکرات
آرشیو برای دسامبر, 2007
دسامبر 31, 2007 روی 12:14 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Culture, Democracy and Human Rights, Link, Politics and International Communication, Satire, Sports
خیام اگر زباده مستی خوش باش/ با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است/ انگار که نیستی چو هستی خوش باش
دوستی می گفت اصلاح طلبان مردان قوی ای در جبهه ی خود دارند،شاید موفق شوند.مردان قوی در کدام عرصه؟البته اصلاح طلبان تئوری پردازان به نسبت خوبی دارند امثال حجاریان،علوی تبار و…اما در عرصه ی عمل چه؟دستشان از اصول گراها مخصوصاً جناحی که الان بر سر قدرت است مهندسانِ آبادگرِ بی حزب خیلی خالی تر است.جناحی که بر سر قدرت است نقطه ی قوتش شدت و حدت در تصمیم سازی،تصمیم گیری و اجرای آن است.حمایت از هم و ایمان به ایدئولوژی خود.یک دستند.چه مثبت چه منفی کار خودشان را دارند می کنند مانند آن جناحی که هشت سال قوه ی مجریه را داشت متشتِت نیستند.فحش ندهید حرفم چیز دیگریست.با این کار نداریم که آیا به سود ملت و مملکت است یا نه،بحث ارزشی نیست مفهومی ست. با پیاده کردن افکارشان کار داریم.خیلی موفقند.جناح احمدی نژاد به قول محمدرضا نیک فر ایمان و تکنیک را در راستای ایدئولوژی با هم آمیخته و ساختاری قوی ایجاد کرده.کسی این جا از گرانی،دموکراسی و…حرفی نزد بحث چیز دیگری ست.ارزش های مورد توجه آقایان دارد به خوبی پیاده می شود.سردار رادان را بنگرید در اجرا فوق العاده عمل کرده.یا همین سفرهای استانی.اگر قصد خدمت بود که…قصد چیز دیگری ست آن هم به خوبی پیاده شده و می شود.اما اصلاح طلبان و روشنفکران دینی(؟) دوروبرشان نه می دانند چه می خواهند اگر هم بدانند نمی توانند آن را پیاده کنند.این وسط آن چند نفری هم که عمل گرا و کار بلدند نیز گم می شوند.نمونه اش چند مدیر اقتصادی یا اجرایی قوی و یا همین صفایی فراهانی.بحث اصلاً از مهندس صفایی شروع شده بود.
این مقاله از اسلاوی ژیژک فیلسوف بزرگ معاصر را بخوانید.این هم نظری ست.
خیام را خوانده اید؟رباعیاتش را؟آیا می توان هیچ انگاری و هیچ گرایی اش را نادیده گرفت؟گروهی اندیشمندان به قول معروف اسلامی با تلاش بی هوده می خواهند ثابت کنند آن خیام مسلمان ریاضی دان جدا بود از آن خیام شاعر پوچ گرا.که چه بشود؟جالب است.به قول نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت:هیچ انگاری بر در می کوبد.خب مهمان که بر در کوبید جوابش می دهند نه؟بیاییم خیام را دوباره بخوانیم و بحث کنیم چرا چنین گفت خیام؟
آقایان دیدید؟از ابراهیم جعفری شروع شده بود کسی جدی نگرفت حال آقای طالبانی نمک خورده نمکدان می شکند.یادش رفته که ما نبودیم صدام خ…چه کنیم؟کردستان را هم بدهیم علاوه بر اروند رود که مبادا برادران دینی مسلمان و هم رزم ما در عراق که هشت سال اشتباهی با آنان جنگیدیم ناراحت شوند؟غرامت جنگ چقدر بود؟هزار میلیارد دلار؟ای بابا قابل این حرفها نیست،اینها پول خرد است،فقط ده میلیارد بشکه ی نفت است آن هم بخورد توی سر بوش و سارکوزی،مهم برادری ست که باید حفظ شود،باقی همه فُسانه و فِسانه ست…
توی این های و هوی بسکتبال ما یک پسر خوب رو هم از دست داد.
دسامبر 29, 2007 روی 9:24 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر Culture, Democracy and Human Rights, Link, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication, Satire
یکی از عشق* می لافد یکی طامات می بافد / بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم
دموکراسی باید در ذات خودش خالص باشد.شبهه ای در مطلب قبلی برای دوستان پیش آمد که علی رغم توضیحی که دادم،لازم دانستم باز هم بگویم.خلاصه می کنم.دموکراسی نباید قائم به شخص باشد.جنبش آزادی خواه و دموکراسی خواه پاکستان نباید با ترور خانم بی نظیر بوتو از هم بپاشد.دموکراسی را نمی توان ترور کرد.این که گفتم «التقاط» منظورم این بود که دموکراسی با سنّت های متعصبانه و برداشت های خشونت گرایانه از دین و روایت های به قول آقای کدیور،فرابشری از مذهب قابل جمع نیست.مثال زیبایی ست می گویند شتر سواری دولا دولا؟در ممالکی که همه می دانند کجاست،روح دموکراسی وجود ندارد،اسمش دموکراسی است.بیشتر و در بهترین حالت آریستوکراسی و الیگارشی است(آن هم دارای شبهات).برداشت های خشونت گرایانه منجر به حذف فیزیکی مخالف شده و روایت فرابشری و آن جهانی از مذهب غالب باعث التقاط و گمراهی مردم می شود.چه بیچاره ملتی ست که به نام دموکراسی در مملکتشان حکومت برپاست و هرکس هم تلاشی کند به نام دموکراسی حذف می شود.قضیه ی دستگیری رامین جهانبگلو را که یادمان نرفته.آخری ش هم عماد الدین باقی.باور کنید از منظر شخصی من تکه تکه شدن مرحوم بی نظیر بوتو با زندانی شدن آقای باقی در ماهیت خودش آنچنان فرقی ندارد.کار در پاکستان خیلی خیلی سخت است.پاکستان با این شرایط متاسفانه به بن بست دموکراسی می رسد.مگر این که ملتی(و نه فردی)از خویش برون آید و کاری بکند.**
سنت و مدرنیته قابل جمعند؟کدام بر دیگری تقدم دارد؟این سئوال مهمی ست.آیا می توان آن ها را در هم ادغام کرد؟این پست دوست قدیمی ما آقای امید و بحث در کامنت هایش جالب توجه بود.نام وبلاگ قبلی من و امید بر حسب تصادف یکی شده بود.کمتر کسی دیده ام که افکارش به قول آقایان با من زاویه نداشته باشد.امید از آن کمتر کسی هاست.فرق ما دوتا فقط این است که او ماهی یک پست می نویسد من بیست پست می نویسم.
دوستی اس ام اس فرستاد که: «عشق مانند گنجشکی ست که اگر در دست بفشاریش می میرد و اگر دستت را شل بگیری می پرد***».جواب دادم خب اگر نگاهش داشتم چلغوزش**** را چه کنم؟جواب داد چه می دانم،نوش جان کن. ما هم برایش این را فرستادیم.«عشق مانند تپه ای ست که هر خری از آن بالا می رود».آدم را مجبور می کنند دیگر…عاشقی خر شدن دارد چلغوز خوردن دارد هزار بلای دیگر دارد.اما نمی دانم چه دردی ست این عاشقی که همه می خواهند بشوند.
می گویند آدم به حوا گفت مرا دوست داری؟حوا گفت فلان فلان شده مگر چاره دیگری هم هست؟
این میمون بی مغز خیلی طناز ست ها هوایش را داشته باشید.مسئولیت بد وبیراه هایش با من.
راستی مواظب تعمیق و توسعه ی شب های یلدا باشید یک وقت آقایان شک می کنند توطئه ست.بنیان مَرصوص که می گویند افکار این هاست.لانه ی عنکبوت و…البته جوابش را تا حدی که می توانستم دادم،سید عباس هم که خدا قوتش بدهد،شما خونتان را کثیف نکنید.
—————————————————————————–
پا نوشت :
*عقل هم آمده در بعضی نسخ که خب برای عاقلان است نه من.
**گاهی هم با حافظ زاویه پیدا می کنم.اصل شعر این است:
شهر خالی ست ز عشّاق بود کز طرفی / مردی از خویش برون آید و کاری بکند
***مضمونش این بود به طور دقیق یادم نیست چه بود.
****یعنی نمی دانید چیست؟به معلمم قول داده ام مودب تر باشم.
——————————————————————————
کرم نوشت :
یه کاری کردم اگه بخواین کامنت بذارین اول تمثال زیبای منو زیارت کنین،قالب تهی کنین برین فلانجا بیاین تا کامنتتونم یادتون بره وبا یه صلواد ختم جلسه.تازه امروز فهمیدم تِمپلیت هالوسکن رو می شه دستکاری کرد.اوووف
دسامبر 27, 2007 روی 10:37 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Culture, Democracy and Human Rights, General, Link, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication, Satire, Sports
منی که اسم شراب از کتاب می شستم / زمانه کاتب دکّان مِی فروشم کرد
دورانِ دانشگاه به غیر از جمع دوستان نزدیکم ،دوستی داشتم یگانه و به واقع شفیق.به قول حافظ حریف خانه و گرمابه و گلستان.محمود نامی بود.الان دوره ی کارشناسیِ ارشدِ آبخیزداری در دانشکده ی منابع طبیعی ساری را می گذراند.گاهِ نهمین انتخابات ریاست جمهوری و دوره ی دومش بود.دوره ی اول برای دکتر معین فی الواقع خودم را خفه کرده بودم.در عین ناباوری احمدی نژاد و هاشمی رسیدند به دور دوم(البته ناباوری برای من،چون پیش بینی می کردم هاشمی یا کروبی به همراه معین به دور دوم برسند).محمود در دوره ی اول علی رغم اِلحاح و اِبرام من رای نداد.در دور دوم مانند بقیه ی مشارکتی ها ما هم فرمودیم که هاشمی را دوست نداریم ولی به رقیب احمدی نژاد رای می دهیم(طنز زمانه بود که چه کسانی هم طرفدار هاشمی شده بودند امثال دولت آبادی،سپانلو…).ولی محمود به هم نامش رای داد.خیلی ناراحت شده بودم.گفتم فلانی لااقل رای نمی دادی،روی ما را که زمین انداختی،این دیگر چه کاری بود؟با خونسردی و لحن دوست داشتنی ش(البته برای من،چون افراد زیادی هم بودند تَبَختُر و تَفَرعُن ظاهری ش را نمی پسندیدند واز او گاه و بی گاه به من شکایت می بردند و نیشخند تحویل می گرفتند که حقتان است شما نمی شناسیدش) گفت که من دوست داشتم این یکی رییس جمهور بشود تا مردم قدر عافیت بدانند.حرفی نزدم.به فکر فرو رفتم،چون آن موقع چیزی برای گفتن نداشتم.دو سال و نیمی می گذرد.به جایی رسیده ام که می گویم کاش آن روز من هم به احمدی نژاد رای می دادم.طنز تلخ زمانه ست دیگر.چه می شود کرد؟
دو بار در دو جای مختلف گفته ام بار سوم هم اینجا می گویم.از آقای «رضا ولی یاری» بابت آن حرفی که زدم پوزش می خواهم.شرمنده ام که هنوز هیولای درونم را نکشته ام که گاهی بر من چیره می شود و موجبات اظهار نظری می شود که…رضا ولی یاری هم سن وسال من است.کتابی را از آرتور شوپنهاور فیلسوف بزرگ ترجمه کرده که نشر مرکز( اعتبارش را کتاب خوانان می دانند)آن را منتشر کرده.من باز هم با غروری که ناشی از خامی من است حرفی زدم.خیال می کردم در نسل خودم خیلی بارم است (مثل شتر)و احدی نمی تواند جلوی من از شوپنهاور و نیچه و کانت و هگل بگوید.امیدوارم روزگاری رضا این مطلب را خواند(که البته الان دوست هم شده ایم اگر ما را قابل بداند البته)بداند که هنوز در عین این که من را بخشیده، شرمنده ی او هستم.اگر دوستدار فلسفه هستید،کتابش را بخوانید.به قول این کامپیوتری ها دِیتا بِیس ما در باره ی شوپنهاور و آرا و عقایدش به زبان فارسی کم مایه است.امیدوارم بیشتر ببینیم از این دست ترجمه ها وتلاش ها.
جالب بود استاد حنایی هم در سایتش از برنامه ی نود نوشت.صفایی تاثیر گذار بوده.همه جا صحبت از حقانیت ش است.
بی نظیر بوتو بهای گزاف التقاط دموکراسی و مذهب را در وادی همیشگی بنیاد گراها پرداخت.خون ها باید ریخته شود نسل ها باید بسوزند تا این مردمان شاید دموکراسی را بیاموزند.بی نظیر اولی نبود امیدواریم آخری باشد.
عید قربان و شب یلدا را بنا به دلایلی نادیده گرفتم.اما عید غدیر را تبریک می گویم تا مادر ناراحت نشود.والده سید است و …سید عباس عید تو هم مبارک.دختر عمو عید شما هم مبارک.ما هم که شب های جمعه به قول این ها میرزاییم،عید ما هم فی الحال مبارک.چه کنیم؟ملیجک را می گوییم ژانگولر بازی دربیاورد،کریم شیره ای هم چارتا متلک بگوید هرهر بخندیم،ساز و نقاره هم بزنید.خوش باشید فعلاً تا اعیادتان و شادی تان را سهمیه بندی نکرده اند.
———————————————————————–
این دو تا لینک رو در یابید
این اولی کار یه میمونِ بی مغزه.انصافاً مدتها بود به طنز نوشته ای نخندیده بودم.مخصوصاً قسمتی که فیفا به خدا ای میل زده بود به قول معروف خدا بود.خوندنش کمی حوصله می خواد.
دومی هم که خب قضاوت با شما
دسامبر 26, 2007 روی 1:52 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Culture, General, Link, Memories and Viewpoints, Sports
حرفهای من نگفتنی ست
بالاخره بعد از مدتها یک مَرد پیدا شد توی جبهه ی مشارکت. مهندس صفایی فراهانی با صراحت و خونسردی و شجاعتی که از یک مدیر انتظار می رفت در برنامه ی نود پَته ی آقایانِ سرباز خدمتگزار رو ریخت روی آب.در این مدتی که صفایی عهده دار ریاست کمیته ی انتقالی بود،رسانه ی ملی حتی یک مصاحبه ی پنج دقیقه ای رو از ایشون پخش نکرده بود و همگان فکر می کردند علت العللِ آسیب ها و ندانم کاری هایی که فوتبال کشور ما دچارش شده،این فرد و اطرافیانش بوده.مخصوصاً آقایون ورزشی نویس هایی که برای اندکی پول ودلالی بازیکن و… شمشیر رو از رو بسته بودند و با ادبیات لُمپنانه،حسابی ایشون رو خجالت داده بودند.یادمه چند سال پیش موقعی که صفایی داشت از فدراسیون کناره گیری(و نه استعفا)می کرد گفت فوتبال رو به نامادری ش می سپارم وهمان هم شد،دیدیم که آقایان مهر ورز با فوتبال ما چه کردند.بعد از این همه مدت در اولین فرصتی که حالا به مدد شانس یا سیاست عادل فردوسی پور به صفایی داده شد با ارائه مستندات و صحبتهای مستدل و منطقی به افکار عمومی ثابت کرد که تشنگان قدرت اصلاً علاقه ای به خدمت ندارند.چیزی که یکی از اعوان و انصار فخیمه ی اونها (کیومرث هاشمی)علناً به صراحت گفت وقتی آقای علی آبادی نتوانستند فدراسیون فوتبال رو در اختیار بگیرند عملاً تشکیل تیم ملی فوتبال و انتخاب سرمربی موضوعیت خودش رو از دست داد.خوشحالم از دوجهت،یکی داشتن مدیری در حد استاندارد که نه شرافت شغلی خودش رو فروخت و نه منافع ملی رو به منافع خودش ترجیح دادو صبر کرد و همه تحقیر ها توهین ها و تهمت ها رو شنید و در موقع مقتضی شرافت مندانه جواب داد و دفاع کرد و دیگری رو شدن دست آقایان عدالت ورز.دوشنبه شب پرده ای برافتاد واسراری عیان شد.ما که فریاد می زدیم در این جا که آقایان…یک مشت دلالند،فاسدند،از عمله اَکَره روزنامه چی هاشون بگیر تا چاقو کش ها و عربده کش های ورزشگاهها تا باند بازیکنان،مربیان و مدیران و مسئولان.دوشنبه شب مشخص شد که حق با چه کسی ست و من هم انگیزه ای پیدا کردم که دوباره از این فوتبال بنویسم.در ادامه ی مطالب درباره ی فوتبال فقط انسان های سالم این فوتبال رو معرفی می کنم.
این روزها بازار انتقاد گرمه.توصیه من به شما جوانان این است که این مجموعه ی گفتارهای دکتر نیک فر رو درباره ی اندیشه ی انتقادی در سایت رادیو زمانه حتماً دانلود کنند و بخونند.شاید فرجی شد.بنده به شخصه بعضی انتقادات و مجادلات و مباحثات وبلاگی رو بیشتر جدال مابین دو شوالیه ی قرون وسطایی می بینم که سوار بر اسب با نیزه ی شش متری به سمت هم می تازند(مجادلات دو سویه) و یا گاهی مثل دیوانگان با سر به طرف دیوار سیمانی می کوبند(مجادلات تک سویه).
سکوت گاهی نه علامت رضایت و نه نشانه ی نادانی،بلکه نوعی برخورد خشن سیاسی می تواند باشد.
پدر حالش بهبود یافته.ممنونم از شما که بنده را شرمنده ی خود کردید.
حرف های من نه،گفتنی ست.
——————————————————————–
خبر مثل همیشه بَد…شاید هم ما خوبی ها را نمی بینیم.زمستان رسید و اکبر رادی ما را ترک کرد برای همیشه.البته به قولی قدر و قیمت بلبل به گوشتش نیست به الحانش است.امیدوارم زمستان ادبیات ما فرا نرسد.چه دردناک بود وقتی از رفتن نجدی گفتم که رفته و دوستی گفت رادی که هست رفیق یک ماه نشد رادی هم رفت.
دسامبر 24, 2007 روی 1:27 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Democracy and Human Rights, General, Link, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication, Satire
او در من و من در او فتاده / خلق از پی ما دوان و خندان
انگشت تعجب جهانی / از گفت و شنید ما به دندان
بدبختی یک فرد از آنجایی شروع می شه که فکر می کنه تفسیر درست پیش اونه و دنبال ثابت کردن این تفسیر می افته و به حال و روز بدی دچار می شه،حتی اگه سردمدار یک مملکت هم بشه.بیچارگی وفلاکت یک جامعه هم زمانیه که تمام خواسته های خودش رو از یک فرد بخواد و سعادتش رو در تفسیر درست اون فرد جستجو کنه.اینه فرق مابین سوسیالیسم و لیبرالیسم،آزاد اندیشی و تعصب .ما که گلومون جِر خورد و زبونمون فِر.
یه خرس و یه عقاب و یه اژدها و یه روباه افتادن دنبال یه گربه ی ملوس.گربه هه به خرسه پا داده مخشو اژدها زده عقابه از اون بالا دنبال فرصتیه شیرجه بزنه روش روباهه هم مطمئنا مثل همیشه یه چیزی گیرش می آد این وسطا خیالش راحته.اوه تا یادم نرفته یه خروسی هم هست خودشو چسبونده دم پر این عقابه که آره ما هم فامیلیم با هم و اینا.یه سری شتر و کفتار و بز هم ماجرا رو نگاه می کنن.ما چه بدبختیم این وسط.
گاهی هم پیش می آد آدم یه کاری می کنه همین جوری الکی یه کاری می کنه اصلاً دلیلی نداره تا بخواد بگه دلیلش به تو ربطی نداره.باورکن.
- برو یه دونه مجله ی گل آقا بخر حداقل اینجا شب یه چیزی بخونم.
- الان ساعت نه ونیم شبه،کیوسک روزنامه فروشی تعطیل کرده.
-…(غیر قابل چاپ و انتشار)
بابا توی بیمارستان بستریه.بابا نفسش یه کم تنگه.اگه بهش بگم کیومرث صابری فومنی هم چن سالیه مُرده باورش نمی شه. گفتن خبر بد ندین به مریض.بابا مدتهاس تنهاس.بازرگان پونزده سال پیش مرد،داریوش رو هم ده سال پیش کشتن.احمد صدر حاج سید جوادی* الان فسیلش باقی مونده،نفس می کشه.بابا سیاسی نبود دوستاش بودن.بابا مال دوره ی پالئوزوییکه.71 سالشه یه چن سالی با آقای قادر متعال تفاوت سنی داره.یه ساله که باهاش رابطه ی جالبی ندارم،اصلاً رابطه ندارم.دوتا جزیره ی جدا بدون پل.الان حالش خوبه.یه کم ترسوندیمش که مراقب تر(؟) باشه.بابا از نسل خوانندگان ثابت مجلات دانستنی ها و توفیق بوده.همپالگی هاش نموندن زیاد.بابا آدم عجیبیه.هر کی دیده گفته عجب بابای باحالی.فقط نمی دونم چرا پرستارا چپ چپ نگاه می کنن و بغل دستی ها با ترس.می گن دوساعتی که نبودیم همه رو شسته رو به آفتاب پهن کرده.مامان به مدیر بخش گفت من سی ساله باهاش زندگی کردم شما دو ساعت نتونستین دووم بیارین؟
راستی فردا چه جوری دودرش کنم اگه گل آقا** خواست؟
******************************************************
پانوشت :
*وزیر کشور دولت موقت مهندس بازرگان.
**هفته نامه ی گل آقا منظور پدرم بوده که مدتهاست چاپ نمی شه.ماهنامه ش فکر کنم تا این اواخر چاپ می شده که متفاوته از اون.
دسامبر 22, 2007 روی 10:05 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Democracy and Human Rights, Link, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication, Satire
نه در مسجد پذیرندم که مستی / نه در میخانه کاین خَمّار خام ست
میان مسجد و میخانه راهی ست / غریبم،عاجزم،این ره کدام ست؟
یه صحنه هایی از زندگی م مثل فلاش بک های بعضی فیلم ها سریع هی می آد هی می ره.متوجه نمی شین چی می گم می دونم.
دانشجوهای دانشگاه امیرکبیر بالاخره آزاد شدن.هشت ماه بازداشت بودن تا این که آقایون گفتن جرمی مرتکب نشدن به جز تشویش اذهان عمومی یعنی تهمت به بس.یج فخیمه ی دانشجویی.تاوانش هم چهار ماه بوده.یعنی الان این سه تا دوست ما چهار ماه زیادی زندون بودن و از دولت طلب دارن.کاش الان جاشون بودم به اندازه ی چهار ماه می تونستم تشویش و اغتشاش کنم.می شه نه؟
برید تو فیلد سرچ سایت گوگل تایپ* کنین «ای تو روحت» تا ببینید چه گلی کاشتم من اونجا.
دولت اصلاحات با مجلس هفتم بر سر وارد نکردن بعضی محصولات مخصوصاً اقلام کشاورزی بحث می کرد که باید وارد بشه.حالا خود مجلس هفتم رسیده به حرف دولت اصلاحات که…و دولتِ مهر ورزِ اصول گرایِ پول پخش کنِ بویِ نفت دهِ متورم اینجا بی خیال نمی شه.
این هفته ویژه نامه ی اعتماد کیفیت خوبی داشت.دو مطلب در باره فردریش فون هایک فیلسوف عدالت و کارل ریموند پوپر فیلسوف اصلاحات داشت.مفید به فایده تشخیص می دهیم.نظرات این دو فیلسوف بزرگ معاصر را بسیار دوست دارم.مخصوصاً این که واقع بین،پراگماتیک (عملگرا) و ضد خشونتند.
اصولاً لیبرالیسم رو عشقه.مخصوصاً این سایت رو که تازه یافتم.
اصلاً کدوم زندگی؟ که صحنه داشته باشه تا اون صحنه بشه فلاش بک و کلوزآپ؟اگه به لهجه ی قشنگ لُری یا گیلکی یا مازنی بنویسین «زندگی» سیلاب آخرش …ولی هر چی باشه زنده ست.
***********************************************
پا نوشت:
*زبان پارسی رو نابود کردم.منظورم این بود بروید در بخش خالی ویژه ی جستجوی تارنمای گوگل بنگارید…اینو نوشتم یه وخ فک نکنین بلت نیستم ها.
دسامبر 20, 2007 روی 10:01 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Culture, Democracy and Human Rights, Link, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication, Satire
من آمدم تا بگذرم چون قصه ای تلخ / در خاطرِ هیچ آدمیزادی نمانم / اینجا نی اَم تا جای کَس را تنگ سازم*
مشکل عادت کردنه به قول زویا پیرزاد «عادت می کنیم».بدن در مقابل مقدارِ کمِ مواد سمّی واکنش آنچنانی نداره.این مواد اگر در طول زمان بیشتر و بیشتر بشه حساسیت بدن هم کمتر و کمتر می شه و روزی می رسه که با مصرف مقداری از مواد سمّی که در حالت عادی فرد رو به راحتی می کشه،آب از آب هم تکون نمی خوره.در جا زدن،خود را عمداً به نافهمی زدن و بی تفاوتی نتیجه ای جز این نداره.اگر این رویه رو ادامه بدهیم باید منتظر روزهای بدتری باشیم،چون آرامش قبل از توفان داره تموم می شه.این رو از مقدار سیانوری که امروز صبح خوردم فهمیدم.
خاتمی رو نمی تونم دوست نداشته باشم.حالا شاید به خاطر چهره ی آرامش بخشش یا هر چیز دیگه ودلایل شاید مبتذل.خاتمی هم مدتیه سفرهاش رو آغاز کرده.انگیزه چیست؟اصلاحات؟یا سکانداری دوباره؟از تکرار بعد از دوم خرداد خیلی می ترسم.دوم خرداد خودش بِماهو جریانی بود که می شد نتیجه داشته باشه.
از طرف مجله ی تایم «ولادیمیر پوتین» چهره ی سال شناخته شد.نیمه دیکتاتوری مثل پوتین به دلیل عملگرا و نتیجه گرا بودنش در باب سیاست داخلی و فرصت طلب بودنش در سیاست خارجی رهبر شایسته ایست در مقابل برخی دموکراتهای پوپولیست و دموگوگ(عوام فریب).به هر حال نجات دادن روسیه از دست اون مردک دائم الخمر بوریس یلتسین و رشد اقتصادی خوب می تونه با ارزش باشه.البته دامنش آن چنان پاک هم نیست.مافیای خشن روس هنوز هست و سیستم اداری روسیه هنوز ناپاک و پلیس مخفی روسیه هم هنوز وحشت زا.اما بازهم می شه به خیلی از رهبران دنیا ترجیح داد ولادیمیر پوتین رو.
از سید مرتضی مردی ها مقاله ای خواندم این بار از عشق.یک لیبرالیست وقتی از عشق بگه…همین هاست که او را دوست دارم.یکی از بت های دیگر معبد من مردی هاست.در حال ترجمه ی کتاب فایده گرایی(یوتیلیتاریانیسم) اثر جان استیوارت میل است.
با اجازه ی آقای نبوی یه ترانه ای رو که دستکاری کرده بود من هم دستکاری می کنم و این بار تقدیم به سید محمد خاتمی:
ای قشنگ تر از پریا / تنها به سفر نریا / اصول گراها همه دزدن / سیّد منو می دزدن**
*************************************************
پا نوشت:
*شعر از مرحوم آتشی.
**چون قافیه تنگ آید / کرکس به جفنگ آید
***اگر خاطر مبارک کسی به خاطر سخیف بودن بعضی از جملاتم یا شدّت و حدّتی در بعضی موضع گیری هام وجود داره آزرده شده در همین محیط مجازی از راه دور می بوسمش و پوزش می خوام.سید عباس در این کامنت حرف قشنگی زد.
دسامبر 19, 2007 روی 6:22 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Democracy and Human Rights, Link, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication, Satire
خوندن کتاب با فرمت PDF کمی خسته کننده ست.کتاب های خوبی دارم و جدیداً به دستم رسیده .اما خب کمی ملال آورست.جماعت ایرانی هم که قربانشان همیشه نالانند.
طنز نویسی و شوخی کردن یکی از سخت ترین کارهای ممکن است.تعداد نویسندگان محبوب را با طنزنویسان مقایسه کنید.یک آرت بوخوالد و یک عزیز نسین و شاید یک ابراهیم نبوی* و در مقابلشان لشکر انبوهی از نویسندگان جدی نویس و محبوب.خب اگر از روی لبه ی تیز طنز کمی بلغزیم به هجو،هزل یا ابتذال می رسیم.در این باره زیاد گفته اند اما من روی سخنم با دوست عزیزی ست که به گمانم کمی بیراهه رفته و شیطنت را با کمی درشت گویی که برآن اضافه شده طنز نام نهاده.خنداندن جماعت ایرانی خیلی سخت است.یکی به خاطر بذله گویی ذاتی آنها که باید مواظب باشی چیز تکراری خوردشان ندهی و دیگری جنبه نداشتن در مقابل انتقاد و خود را همیشه منتقد و درعین حال محور دانستن**.چه دانم؟***
این هوگو چاوز از اسراییل اسلحه می خرد،دربرنامه صبحگاهی می خواند و می رقصد،دست زنی را که مدل لباس است و نماد سرمایه داری می بوسد،درآغوش صدام و بوش و پوتین وکاسترو واحمدی نژاد می افتد و…هیچی.انسان عجب موجود عجیبی ست ها.
به یه کمونیست گفتند شما به روح اعتقاد داری؟گفت:مسلمه که نه.گفتند خب بر روح پدرت…یدم.
ساز و کار دموکراسی در ایران از همه ی دنیا غیر شفّاف تر است.به قول گرافیست ها ترنسپارنسی ش کم است.با هزار دلیل می توان ثابت کرد در ایران دموکراسی داریم وبا هزار و یک دلیل می توان دموکراسی در ایران را نقض کرد دوباره با هزار و دو دلیل می توان گزاره قبل را از درجه ی اعتبار ساقط کرد و….برای سلامتی خودتون و خانواده تون ورزش کنین و بقیه شو نخونین.
نشستن من پای کامپیوتر یا کتاب خواندن به صورت درازکش،همچین مفت هم نیست.دهانم موقع حرف نزدن هم باید کار کند.لواشک از چیز(؟) های مورد علاقه منه.از اونهایی که قد یه پتوی چهار نفره ست.کفاف دوشب وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی وایضاً مطالعه ی کتاب را می دهد.تخمه و بادام زمینی هم بد نیست اما کمی نفّاخ…قربان شما.
**************************************************
پا نوشت:
*اگر همین سه مثال را آوردم از بی سوادی من بود من همین ها را می شناسم لابد.
**البته شمایی که دارید می خوانید این طور نیستید ها منظور من آن یکی بود.به جان خودم نباشه…
***هاتف از غیب ندا داد : هیچ
دسامبر 17, 2007 روی 10:05 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Culture, Link, Memories and Viewpoints, Satire
خداوکیلی من ابراهیم گلستان رو بازهم به شاملو ترجیح می دم.با این که یه هفته است با مرحوم اَحمد آقا شاملو آشتی کردم ها.جون به جونم کنی لجوجم.اسم پدربزرگم الکی بد در رفته،نوه ش از اونم بدتره.
کز شافعی نپرسید امثال این مسائل
اون :- الاغ!*خب تو که کسی رو نداری دوازده شب به بعد باهاش حرف بزنی اس ام اس بازی کنی چرا رفتی ایرانسل خریدی؟اصلا کی به این حرفات گوش می ده اوه اوه.همینایی که می نویسی هم لابد می خوای یه روزی تحویل زنت بدی؟
من :- هوم…
همون :- دِ بگو خب چه مرگت بود؟
خودم،من :- تو بگو…نه بگو دیگه؟کدوم یکی از کارای من دلیل عقلانی داشت؟اگه من عقل درستی داشتم الان بغل دست تو بودم؟یادت باشه دفه ی دیگه هم داری بام حرف می زنی دهنتو ببندی.
گاهی لیچار گویی از فلسفیدن بهتر جواب می ده.حداقل این که با حق وتویی که لیچار گفتن به آدم می ده باعث تموم شدن این سری مسائل به نفع آدم(؟) می شه.هه.کلوخ انداز را پاداش صخره ست.
آقا یه چیز باحال شنیدم.می گن یارو به نقشه ی ایتالیا گیر داده می گه باعث تبرج می شه.من که هوار هوار خندیدم.
حالا چرا باید از شافعی نپرسید امثال این مسائل؟حافظ هم نکنه مثل من مجبور شد لیچار بگه.
های بچه باز رفتی بالای منبر؟بیا پایین،بیا پایین بابا.
دَنگ
آو …تا یادم نرفته همین پایین منبر بگم…کتاب در «جستجوی اَمر قُدسی» گفتگوی رامین جهانبِگلو با دکتر حسین نصر**.ارزش سه بار خوندن رو هم داره.روایت هست می گن بیشتر.
*************************************************
پانوشت :
* شرمنده م به خدا مجبور شدم علامت تعجب بذارم.خب خطاب بود ولازم بود پشتش این علامت باشه.شما به روال قبل همون فاکتوریل محاسبه کنین.
** شنیدم پسرخاله ی همدیگه ی هم هستن.(این جمله چقدر هه داشت اگه دهنتون بو می ده بلند نخونیدش)
***شرمنده م بازم.
دسامبر 16, 2007 روی 11:51 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر Culture, Democracy and Human Rights, Link, Memories and Viewpoints, Satire
هیچ می دونستین تو مملکت گل و بلبل ما یه جوون شونزده ساله می تونه بره کارت ضابط قضایی بگیره و هر کسی رو به اصطلاح دلش بخواد خِفت کنه؟همین جوری یه هو فهمیدم،یه پسری داشت جایی از خودش تعریف می کرد.من تا دیروز نمی دونستم…یاد قتل های محفلی کرمان افتادم.و تبرئه شدن قاتل های اون ماجرای وحشتناک.اینایی که من دیدم بعید نیست با همین کارت،پدر و مادر خودشون رو به جرم رابطه ی مشهود…همین،سلامتی شما را بهتره که خواستار باشیم.
یکی از مهمترین چیزهای(؟) دنیا خَره.خر باید از پل بگذره.البته نه این پل.
هی سانچوپانزا بیا این بار بریم به جنگ عقلانیت.پایه ای؟سانچو تو الان برای من فلسفه می خونی؟ سانچو تو هَم؟
به نظر شما صنعت نفت ملی شد؟من فکر می کنم دولتی شد.صنایع ملی یعنی چی؟مصدق صنعت نفت رو دولتی کرد و نفت شد چماقی که دسته اش از هویجه و سرش از گرانیت همدان.نفت کجا ملی شد؟کی بود اینو گفت؟ملت کجا و دولت کجا؟
یه دونه اصل متمدنانه و مترقی داشتیم تو قانون اساسی به نام «اصل برائت» آقایون اون رو هم زیر سئوال بردن.
پدر مادر شما متهمید.دو تا گناه دارید یکی رابطه ی مشهود و دیگری به دنیا آوردن نسلی که سئوال می کنه و به جواب دادن و جواب ندادنتون می خنده.
«با چولاق اسب و کوله داز و ای طو پیل پیله واز / یِک دَفاری کی آدَم روستَمِ دستون نَبَنه
اوستخون خوردا گودِه تا کی ای طو پیلّه بُبو / به خودا هیشکی بَرار پیل دَنه آسون نَبَنه»*
*****************************************************
پا نوشت:
*ادامه ی شعر آقای کریم ترجمه ش می شه:«با اسب چلاق و داس کند و این قدم های(پرش های) بزرگی که برمی داری/یه مرتبه آدم به رستم دستان تبدیل نمی شه.استخوان خورد کرده کسی که این طوری که میبینی بزرگ شده/ برادر به خدا قسم هیچ کس به آسونی بزرگ نمی شه»
Older entries »