Doyen Vulture
واگویه های یک کرکسِ پیر روان پریش پست مدرنِ لیبرال دموکراتآرشیو برای ژانویه, 2008
دلمون خوشه
بحث نسل کشی شده بود.گفتش که دیدی صرب ها مسلمونای بوسنی رو چه جوری می کشتن؟دیدی؟گفتم خب تو روآندا که بدتر بود.اگه بوسنی چهل،پنجاه هزار تا بود روآندا پونصد هزار تا…اصلاً انگار با دیوار بودم.گفتم تو کامبوج پنج میلیون بود، تو گولاک و سیبری می گن بالای بیست میلیون.اینارو به اسلام و مسیحیت ربط نده فقط،ایدئولوژی در هر صورتش…خشونت در هر شکلی…انگار نمی شنید.موقع بلند شدن یه «یا علی» گفت و رفت.ما چه مون شده؟به قتل رسیدنِ یک نفر با بیست میلیون در نفس عملش فرقی نداره خون ناحق ناحقه چه مسلمونِ شیعه، چه مسیحی چه لامذهب.
اصولاً توی اتوبوس پیرمردها ارادت خاصی به من دارند حالا نه انگیزه شونو می دونم نه ربطشو.به من چه؟جذبه هم جذبه های دهه ی چهل و پنجاه،حداقل اون موقع…خب قدیمی ها می گن.
خیلی لذّت داره برحق دونستن و کمال گرایی و رسیدن به اون.لذّتی وصف ناپذیر و البته موهوم.
نفهمیدن این که هوشنگ گلشیری تو شازده احتجاب چی می خواسته بگه غصه نداره.لابد منی که می گم فهمیدم دارم ادا در می آرم و هوشنگ خان اون بالا داره بهم می خنده و می گه برو بابا دل همه تون خوشه ها…
منّت خدای را عَزِّ و جَل که چکمه ش موجب تَبَرُّج است
یک نفس زد و هدر شد…روزگار من به سر شد
در شهر به ما پیشنهاداتی شد.یکی این که با VPN Connectionبه سایت بلاگر متصل شویم و مطلب پست کنیم که این امر نیاز به اینترنت پر سرعت دارد که ما حتی اگر هم داشته باشیم(که در شرکت داریم) برای همدردی با امت مستضعف عمراً از این کارا نمی کنیم.من حتی ناهارمو از خونه می آرم همه می دونند.دومین پیشنهاد اختصاص یک Valid IPبه کامپیوتر شخصی بنده بود تا از این طریق سایت را باز کنم.که خب در این صورت فقط از اتاق خودم(ونه هیچ جای دیگر) می توانم مطلب پست کنم.از این رو که بنده در سنّی هستم که هر لحظه ممکن است یکی از هزاران خواستگارم را انتخاب کنم و به خانه ی بخت(؟) بروم …نتیجه می گیریم فعلاً تا وقتی Hostو Domainنگرفتیم و آرشیوهای مان را منتقل نکردیم زنده باد بلاگفا.
همیشه فکر می کردم این کافه های تیتر و نادری و شوکا و…که پاتوق فرهنگی ادبی نام دارد،محلی ست برای به اصطلاح چُس ناله های انتلکتوئلی و سِنتی مِنتالیسم و …دیروز به اتفاق دوستی رفتیم کافه شوکا.مشتری نداشت.یارعلی پور مقدم خودش بود و خودش.بیشتر داستانک هایش را در شرق و اعتماد خوانده بودم.کمی گپ زدیم و گپ زدیم از همه جا از عقاید کانتی تا بازی استقلال و…فکر نمی کردیم یار علی هم باصفا باشد.فکر نمی کردم فضای شوکا این چنین باشد.خاطره ای شد.این پست تقدیم به یار علی و رفیق،که خیلی خوش گذشت.
«منّت خدای را عَزِّ و جَل که چکمه ش موجب تَبَرُّج است…» (کرکس پیر-تهران-کافه شوکا-دوم بهمن 86)یار علی خیلی خندید چه کنیم دیگر…دونقطه دی لازم
سراغ یک رفیق دیگر هم رفتیم که خب هیچ به جز یک اسم و یک ساختمان درندشت نداشتیم.شما فرض کنید پیدایش کردیم.
استقلال همنام اهوازی را برد.من که خوشحالم،ولی یار علی با این که سالهاست استقلالی ست خوشحال نبود.مرتیکه ی مبتذل(لقب اهدایی ش به فیروز کریمی)خیلی ناراحتش کرده بود.اصولاً تعصب جنوبی ها تومنی هفت صنار فرق دارد اما خیلی جالبند.خیلی.
ما و خطر نیچه
«ما و خطر نیچه».همیشه موقع خواندن آثار نیچه با خودم فکر می کنم اگر کسی بدون هیچ مطالعه ای از فلاسفه ی دیگر به یکباره اثری از نیچه را بخواند مثلاً فراسوی نیک و بد را چه برداشتی و چه موضع گیری ای می تواند داشته باشد؟تسلیم محض نوشته های او؟التقاط فکری؟در کشوری زندگی می کنیم که به جز تعداد معدودی(کمتر از انگشتان یک دست)،متفکری که تولید فکر کند نداریم.بحران تفکر،بیابان اندیشه ی نو،خلاء تئوری های جدید…همه ی اینها در جامعه ای با دموکراسی ضعیف و نوپا.حال بخوانید ببینید نیچه چه خطری برای ما دارد.آشنایی من با فلسفه از طریق خواندن مقاله ای درباره ی اسپینوزا (فیلسوف اخلاق)شروع شد نمی دانم اگر اول از نیچه می خواندم چه سرنوشتی داشتم .متاسفانه این روزها از نیچه سخن گفتن و همچنین خواندن و بحث کردن درباره ی آثار متفاوتش به نوعی فخر فروشی مدرن یا متفاوت اندیشی تبدیل شده.پوچ گرایان هم زیاد به نیچه می پردازند بدون این که نه پوچی را بشناسند نه از نهیلیسم چیزی بدانند .من اعتقادم این است دربین مشتی متفکر طوطی صفت و دسته ای بزرگ از کلاغ ها زندگی می کنیم.(البته دور از جانِ هر چه متفکر و علاقه مند واقعی فلسفه)
سرمای این زمستان را که می بینم یاد سال دوم دانشجویی می افتم.آپارتمانی که در آن ساکن بودیم (موسوم به خوابگاه شماره ی سه)دارای شوفاژخانه ای بود که هنگام زمستان یک ماهی خراب شد.سرمای بدی حاکم بود و کوی دانشگاه هم در منطقه ای کوهستانی،اتاقی بزرگ و یک شوفاژ بی بخار و یک اِلِمنت برقی قدیمی و سه چهار پتو و دستکش و جوراب و…هر چه نامه نوشتیم،هرچه اعتراض کردیم،جوابی نگرفتیم.دیگر کار به آتش زدن هیزم رسیده بود.بنده هم در مقام امیلیانو زاپاتا و با حفظ سمت نایب دبیر وقت شورای صنفی دانشجویان،مراتب اعتراض خودم را هر روز به طور ثابت و به اشکال گوناگون ابراز می کردم.بگذریم که یک ماهی در سرما به سر بردیم.مهران خوب یادش است.چه اتاقی بود…یادم است برای هماهنگی اعتراض به خوابگاهِ نوساز شماره ی چهار که دانشجویان کارشناسی ارشد در آن ساکن بودند رفتیم.محمود(پای ثابت همیشگی اعتراض) و من و سه نفر دیگر از گروه زاپاتیستای دانشگاه.دربِ ساختمان را که باز کردیم و داخل شدیم گرمای شوفاژهای قوی و جدید طبقه ی همکف که به ما برخورد کرد از خود بیخود شدیم ونعره ها سر دادیم.باید می دیدید بنده ریتم بندری(هِلِلیوس) گرفته بودم وبقیه هم دست افشان و پای کوبان.نیم ساعتی آنجا بودیم و برگشتیم.خب جماعت کارشناسی ارشد با این وضع و این رفاه مطمئنا نمی فهمیدند که ما چه می کشیم و دردمان چیست.این شد که ما بعد از آن سال تصمیم گرفتیم خوابگاه نمانیم.اختلاف طبقاتی در خوابگاه هم ما را ول نکرد.بالاغیرتاً این بیخود ترین و بی هدف ترین پست من بود.مخصوصا رگه هایی از مارکسیسم هم داشت.احتمالاً فقط خواستم بگویم منم سرما کشیدم(چشیدم؟) و هستم.
برای دوساعت هُس هُس و سِی سِی کردن پنج میلیون تومان گرفت و رفت.بنده خودم پنج سال دفاع آخر بودم صدایم به اندازه ی کافی بلند است،بچه ها می گویند نیم دانگی هم ته صدا دارم.سال دیگر من هم مدّاح می شوم که این وضع کار و کاسبی نیست.
I.R. Footeyna
بلاگر امروز بخش پارسی خودش رو افتتاح کرد.در این هیاهوی تحریم و…این عمل سایت گوگل بسیار پسندیده بود.امیدوارم مشکل بیشتر شرکت ها با این سرویس دهنده حل بشه،چون خیلی از شهرستانها و حتی ISPهایی در تهران قادر به باز کردن صفحات کامنت و پست کردن مطلب در بلاگر نبودند.بنده هم یک هفته ای به این درد دچار بودم که امروز هم مشکل حل شد و هم بخش پارسی بلاگر فعال شد.
دیروز دو بازدیدکننده داشتم.یکی سرچ کرده بود:«گودوخ» از شهر بابل،که ما خیلی خوشبختیم که بعد از ابراهیم نبوی دومین شخصی بودیم که وبلاگمان در این زمینه پدیدار شد و دیگری سرچ کرده بود:«چه شایعاتی در مورد فرزاد حسنی وجود داره البته جدیدا»*از شهر شیراز، لکن گوگل ایشون رو به مرکز بدوبیراههای آنلاین و شایعات آفلاین یعنی وبلاگ بنده راهنمایی کرده بود.خوشحالم.
کسی تا حالا پیش خودش فکر نکرده حسن چرا صلح کرد؟آیا صلح او قابل تقدیر نبوده؟یعنی ارزش و عظمت جنگیدن(حتی پایداری و مقاومت) همیشه از صلح،عدم خشونت،رواداری و…بیشتره؟کسایی که بهشون برخورده می تونن بهم بگن خفه شو چون احساس اونها رو درک می کنم.
این مقاله درباره ی اندیشه ی امانوئل کانت قابل تامل بود.خواندن آثار کانت به نظر من برای دوستداران فلسفه ی سیاسی واجب کفایی ست.
در این برف و تعطیلات مجله ی شهروند امروز هم به دستم نرسید و مجبور شدم چلچراغ بخرم.دوران دانشجویی از شماره ی اول تا چهلم چلچراغ را هرهفته خریدم ابتدایش مثل همه ی اجناس ایرانی خوب بود ولی افتاد به ورطه ی تکرار.این شماره را که دیدم واقعا دلم به حال آن پول سوخت می شد دو عدد لواشک خرید.روزگاری کمیک استریپ های ناب ایرانیِ بزرگمهر حسین پور و دست نوشته هایِ خبیثانه یِ زیبایِ کودکِ فهیم به قلم متفاوت امیرمهدی ژوله و شوخی های خطرناک و جسورانه ی ابراهیم رها و گزارش هفتگی های…الان چه؟همه ی آن چهل شماره را همان موقع ها به یک نفر هِبه کردم.طرف سه روز از ذوق نخوابیده بود.
در این برف و تعطیلات نامی هم برای کشور عزیزم پیدا کردمIslamic Republic of Footeyna
———————————————————–
پانوشت:
*دقیقا همین را تایپ کرده بود.بعضی ها گوگل را با زری خانم همسایه شون اشتباه می گیرند لابد.دوست عزیز شما از فرزاد حسنی خبر داری؟البته جدیدا
یک نفر رفته گفته
«همایش های جهانی که مُد شده وحدتِ ادیان را نشان دهند،در اصل شیرینی خوران دیپلماتیک هستند،سخنرانان آنها در بهترین حالت معصومیتی را به نمایش می گذارند که به ساده لوحی پهلو می زند.مسلمانِ جدّی اگر در چنین همایشی سخن را با خاتمیّت آغاز نکند،حقیقتِ بزرگِ دینِ خود را پنهان کرده ست»محمدرضا نیکفر.
بعد از این قضایا(یازده سپتامبر،جنگ خلیج فارس و صلح اعراب و اسراییل) خیلی باید به این جمله ی بالایی توجه کرد. حقیقت و حرفِ آخر مسیحیت و اسلام چیست؟هر کدام خود را کاملترین دین وبر حق ترین می دانند فلذا گفتگو و هم اندیشی میانشان با تکیه بر مواضع اصلیِ خودشان معنا ندارد.ساده لوحی ست اگر بپذیریم هر دو بر سر مواضع خود بمانند و به دیگری کاری نداشته باشند.اینجا بحث بنیاد گرایی(فوندامنتالیسم) نیست،حتی در لیبرال ترین مواضع اسلامی و مسیحی بحثِ خاتمیت وجود دارد.یکی از دلایل این که من نگارنده ی این سطور بر سکولاریسم تاکید دارم وجود همین بحث بر حق بودن ادیان است.این مبحث بسیار جدی ست.مشکلات جهان را بنگرید.مگر بلندی های جولان،داغستان،آلبانی،کوزوو،بوسنی،فیلیپین،دارفور،صحرا،سومالی و…منابع طبیعی،گاز و نفت آنچنانی دارد؟بحث همیشه بر سر منابع معدنی و طبیعی نیست،بحث بر سر این ها هم هست.به حرف دکتر نیکفر توجه کنیم به نکته ی جالبی اشاره کرد.
دوست خوبم میثم پورقاسمی وبلاگ عکاسیش را افتتاح کرده.عکاس خوبی ست و اطلاعات بسیار خوب و کاملی در زمینه ی عکاسی و انواع دوربین ها دارد.او روباه پیر ست و من کرکس پیر.روباهی که چشمی عقاب مانند دارد.عکس ها را خودش گرفته تعجب نکنید همه که مثل من نیستند،با استعداد هم داریم.
یک نفر جایی گفته برخی افراد داخل کشور با ترکمنستان صحبت کرده اند که گاز ما را قطع کند که هم در مجلس رای بیاورند هم ما را خراب کنند یا یک چیزی تو این مایه ها…مملکت عجب بی درو پیکر ست.هرکسی برای خودش برود…خب می رفت به آمریکا می گفت تنگه ی هرمز را بنندد تا در انتخابات ریاست جمهوری…خلاص.حتی اگر حق با دین اینها هم باشد اینها خودشان مشکلشان با خودشان فجیع تر عمیق تر و بیشتر است.اصلا به ما چه؟فقط ترکیه صادرات ریمل و رژ و پن کیک(؟) و لاک ناخن و رنگ مو را قطع نکند باقی بقای همه.
خِرد جمعی باز هم گفته قلعه نویی.اگر دیدید پارچه ی سیاه زدیم اینجا بدانید قلعه نویی شده سرمربی تیم ملی فوتبال.من نمی دانم این خَر جمعی ست یا خِرد جمعی.خاوی یر کِلِمنته و دیدیه دِشام و وینفِرد شِفِر را ول می کنند می چسبند به ژنرالِ بی ستاره.
محمد قائد نویسنده ی چیره دستی ست که عامه ی مردم شاید هیچ گاه نشناسندش از او بخوانید ضرر نمی کنیدها.کتاب زیبای دفترچه ی خاطرات و فراموشی اگر به دستتان رسید بخوانید.اگر نرسید این مقاله ش که خیلی زیبا بود.
انسانیت مُرد زنده باد انسانیت
مردم دارن تو سر خودشون می زنن.همه تو تلویزیون گریه می کنن…مو به تنم راست شد وقتی خوندمش.چرا؟چرا؟انسانیت کو؟از اول ما ها اینجوری بودیم؟تف بر تو که… حرف کم می آد.خدایا من اگه اونجا بودم من هم این کارو می کردم؟تلویزیون کماکان داره ذکر مصیبت پخش می کنه.الان رینگ تن موبایل ها هم حسینی شده.صدای دوپس دوپس می آد.میلیون ها تومن پول…بی خیالش بزن بریم آقای راننده خدا(؟) برکت بده…یک نفر مرد دنده ش شکست رفت توی ریه ش خونریزی کرد با عذاب با رنج مرد…کسی نگاهش کرد؟آره شاید اون دختر کوچولو…مادرش دستشو کشید بیابرم ماشین چرخید اتوبوس و صندلی اومد جلوی چشمش و فرداش یه عروسک نو…خدایا خودت شاهدی که مردم دارن برای حسین گریه می کنن همین مردم.هنوز صدای روضه خونی می آد.مردم دارن تو سر خودشون می زنن.من هم زر مفت میزنم…دیه چند بود راستی؟من دیگه ایرانی نیستم اگه اینا ایرانی هستند من دیگه انسان نیستم اگه توی یه اتوبوس پر از مسافر یک انسان نیست.
هر کسی که این مطلب رو خوند خواهش می کنم در خلوت خودش با خودش انسانیت رو مرور کنه شاید تعاریف عوض شده.خواهش می کنم سرسری نگیرین این سقوط اخلاق نیست پایان اخلاقه.خواهش می کنم لطف کنید در عوض کامنت گذاشتن کمی با خودتون خلوت کنین بپرسین از خودتون چرا این جوری شده؟
من اینجا مرگ انسانیت رو اعلام می کنم.انسانیت مُرد زنده باد انسانیت
—————————————————————–
تا سگان را وجوه پیدا نیست / مشفق و مهربانِ یکدگرند
لقمه ای در میانشان انداز / تا تهی گاهِ یکدگر بِدَرند
حوصله نداشتم بنویسم ولی چند نکته ی مرتبط می نویسم.
اول این که در ایرانِ امروز این اتفاق اولی نبوده آخری هم نیست چه خوش بین باشیم،چه بدبین.هدف من دو چیز بود یکی این که این مثال باعث ایجاد بحث هایی شود در بین دوستان که به نتیجه برسیم چرا جامعه ی ما فارغ از مذهبی بودن یا نبودن این طور است؟هدف دومم قولی بود که در باب انتشار این حادثه ی تلخ داده بودم به صورت لینک در گوشه ای از مطلب، منتهی وقتی خواندمش …در کامنت ها،دوستی فرمود پول یا مشکل اقتصادی باعث شده.من یک سئوال دارم.بیشتر کشورهای آفریقایی وضع معیشتی شان از ما بدتر است آیا آنجا هم این گونه ست؟آیا آن اتوبوس متعلق به فقرا و گرسنگان بود؟مرده شور فرهنگ نداشته ی ایرانی را ببرد آیا یک انسان این بین نبود؟اگر از جزء به کل برویم صد در صد جامعه ی ما این طورند؟فکر کردن به آن وحشتناک است.ما را چه شده؟دوستی فرمود (البته در لفافه)چرا با دین پیوند زدی؟می گویم آن اتوبوس همه کافر بودند؟پس دین خدا به درد چه می خورد؟ما که جمهوری اسلامی هستیم.این یک ننگ بزرگ برای ما ملت اسلامی ست.این واقعه خیلی به دین ربط دارد.فهم دینی مردم ما خیلی مشکل دارد.خیلی.من معتقدم دانشجویان دوره ی دکترای جامعه شناسی و آقایانی که در حوزه مشغول تحصیل هستند در درجات عالیه بیایند این موضوع را بگیرند تحقیق کنند که چرا صد درصد افراد یک اتوبوس این طورند؟هم از راه جامعه شناختی هم از منظر دینی .بنده مطمئنم در بیست سال پیش این وضع اتفاق نمی افتاد لااقل یک نفر بود کمک کند، آن موقع وضع اقتصادی خیلی خراب بود(سال های پایانی جنگ) یادتان است؟
نگاه آن مردی که جان داد روبروی چشمم است،به خاطر شادیِ روحش تلاش کنیم کمی فقط کمی به خودمان بیاییم.
از سید عباس سید محمدی به خاطر محبتش خیلی خیلی ممنونم.برادر بزرگترم همیشه من را به انسانیت امیدوار کرده.مطمئنم اگر در اتوبوس بود ما این گونه شرمسار نبودیم.
حتی به روزگاران
شعری دارد سعدی به دین مضمون :
«سعدی به روزگاران،مهری نشسته بر دل/بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران»
وقتی می گویم شفیعی کدکنی نازنین است به خاطر این شعرش است که به سعدی طعنه می زند:
«جانا به لحظه ای چند،مهری نشسته بر دل/بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران»
این سخنرانی بیژن عبدالکریمی از جهاتی خوب بود ولی خب مثل همیشه،متفکر ایرانی از ده سخنرانی ش نه تای آن با پیش فرض و پیش زمینه و ناداوری ست.برای ما که هنوز مدرن نشده ایم نقد مدرنیت به دین صورت اندکی زود است.جلال آل احمد و غربزدگی ش یادمان نرود که چه کرد با ما…هم از اسب افتادیم هم از اصل.برویم مدرنیت را بفهمیم بعد…
بعضی مباحثات را می بینم بیشتر نام مباهله را برایش سزاوار می دانم.طرف می آید فحش می دهد می رود.دوباره می آید فحش می دهد می رود بعد می آید می گوید شماها رسمتان مباهله است ما منطق داریم باز فحش می دهد می رود.
به قول سید عباس شما را با افکارتان تنها می گذارم.
کسانی هستند که گول خرافه را نمی خورند خب کتاب خوانده اند درس خوانده اند از قوه ی منطق برخوردارند.اما خرافه سازان هم این قدر بی دست و پا نیستند.آن خرافه را رنگ ولعاب می زنند مدرن می کنند آپدیت می کنند و برای آن دسته ی اول توجیه می کنند.دسته ی اول هم با قوه ی منطق می پذیرند.حتی ناسازگی و ناهمسازی هایش را با منطق سازگار می کنند و یا حذف می کنند.این ترکیب “ایمان و تکنیک” دکتر نیکفر مغز نداشته ی ما را خوب کار انداخته.
در این برف و تعطیلی وقت کردم مانیفست جمهوری خواهی اکبر گنجی را خواندم. تزی که داده بودکامل نبود،ولی خوب بود.حداقل این که اصل مطلب را داشتم که بخوانم، بدون گزیده های دلخواهی که هرکس برای خودش نقل و تفسیر می کند.
در این برف و تعطیلی همه ی کتاب های نیمه خوانده را خواندم.برف خوبی بود.
هموطن دور بازوی منو نگاه کن کم مصرف کن
پرسیدم از طبیبی احوالِ دوست،گفتا / فی بُعد ها عذابٌ فی قُربها السَلامه
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم / والله ما رَاینا حُباً بِلا مَلامه*
همه چیز قاطیه.به قول پدر بزرگم سگ هم دیگه صاحابشو نمی شناسه.این سرما…اتفاق خاصی نیفتاده،یعنی موقعیت اضطراری یا حادثه ی غیرمترقبه ای نبوده.همه می دونستن قراره برف بیاد و هوا سرد بشه.سرمای وحشتناک یا توفان هم که نبوده.چرا مملکت یک دفعه این طور خوابید؟مشکل کجاست؟چرا یکی مثل حسین رضا زاده که به نظر من الف رو از اُشتُر نمی تونه تشخیص بده باید بیاد تو برنامه ی پخش زنده بگه مردم کمتر مصرف کنین یا این که مصاحبه هایی رو پخش کنند که هموطنان مظلوم و از همه جا بی خبر ما بگن هموطن صرفه جویی کن تا ما هم گاز داشته باشیم.کاش همه ی مصاحبه ها رو کامل پخش کنن اصلاً مگه فقط با صرفه جویی مشکل حل می شه؟مگه گاز نداریم؟یا گاز مفتیه وبه ملت بخشش می شه؟مگه اتفاقی افتاده؟چرا هزینه ی یک روند طبیعی رو مردم باید بدن؟چرا تدبیری اتخاذ نشده؟آقایونی که تو رسانه ها می گن کم مصرف کنین می دونن قطعی گاز یعنی چه؟همه چیز سرما نیست،پخت و پز،شستن ظرف و لباس،استحمام و…چرا نمی گن ترکمنستان گاز ما رو قطع کرده؟چرا نمی گین خط لوله ی صلح مهم تر از مردم گلستان و مازندرانه؟چرا نمی گین یه دانشجو تو بابل رفته نون خریده قرصی 1200تومن؟اصلا چرا همین پارسال که مدت زیادی گاز مناطق غرب کشور قطع بود تلویزیون یه برنامه پخش نکرد؟به جز دوسه روزنامه ی به قول بعضی ها وابسته به استکبار.اون موقع حسین رضا زاده کجا بود؟چون کردستانی ها اهل سنتند؟چون ملت همیشه مظلومند و اگر صدایی ازشون دربیاد به جرم اقلیت جدایی طلب باید خفه شن تو سرما بمیرن؟من هنوزم معتقدم اتفاقی نیفتاده جز بی مسئولیتی و فرا فکنی وسیاست نادرست .نفس بنده هم از جای گرم بیرون نمی آد اینجا هم برق می ره می آد گاز هم گاهی قطع می شه یا فشارش کم می شه شهر هم راکدِ راکده…ولی می دونم که اتفاقی نیفتاده.کمی تامل کنید.روزگاری که نیستی گر هیچ در کت مردها پلنگیدن.
مباحثه در گرفته مابین مسیحیان و مسلمانان.همه خود را بر حق می دانند.به قول دوستی مگر خدا برایش فرق می کند من برایش گاتاها بخوانم یا قرآن یا ریگ وِدا یا انجیل مِرقِس؟«ارزش دین به هزینه ی نفی آن بستگی دارد،هرچه پیدا کردن جانشینی برای یک دین در یک جامعه پر هزینه تر باشد آن دین پر بها تر است» (دکتر محمدرضا نیکفر-مجموعه ی گفتارها در رادیو زمانه-اقتصاد سیاسی اسلام).واین است رمز و راز بر حق دانستن دین خود.
بهمن شعله ور به ایران بازگشته.مردی که در چهارده سالگی داستان های کوتاه ارنست همینگوی را ترجمه کرد و در هفده سالگی رمان بسیار سخت و پیچیده ی «خشم وهیاهو» اثر ویلیام فاکنر را.سال ها در آمریکا زندگی کرده.رمانی در سالهای قبل نوشته بود به نام «سفر شب» که بهمن ماه امسال قرار است بعد از سال هاتجدید چاپ شود.قابل توجه خوره های کتاب.بهمن شعله ور کم کسی نیست.یک هفته ی تمام فی الواقع با خشم وهیاهو کشتی گرفتم تا تمامش کردم.عجب کتابی ست ها…عجب کتابی.بیخود نوبل نگرفته فاکنر.این مصاحبه با بهمن شعله ور است.
———————————————————————–
پا نوشت :
* وقتی غزل های نیمه فارسی نیمه عربی حافظ رو می خونم فکر می کنم اگر حافظ مخلوق خداست پس من چی هستم؟یاد اون جوکی افتادم که یه آقایی یه خانم خوش قیافه ای رو دید گفت ببخشید خانم مادرتون شما رو زاییدن؟خانم گفت خب بله.طرف هم گفت:پس با این حساب ننه ی ما ما رو …(نکنه هوس کردین FILTER شم؟ اگه FILTER شم دل خیلی ها خنک می شه اینو مطمئنم،البته اسم نمی برم،خودشون دارن می خندن الان)
سیگار اوریجینال
«من و حلاّج یک چیزیم ولی جنونِ من موجب خلاصِ من شد و عقلِ حلاّج موجبِ قتل او» شبلی
هی می گفتن سَرده سَرده.گفتم شما یخبندان ندیدین،اینجا که سرد نشده.هی گفتن سَرده.حالا شد دوازده درجه زیر صفر تا ملت شمال بدونن زیر صفر یعنی چی؟اکنون اگر بگویید سردمان است ما تایید می کنیم سردتان است.نا سلامتی بچه ی سرماییم جانِ خودمان.
چت روم(تالار گفتگو) یاهو را گویا مسدود کرده اند.و ملت عاشق که خط و ربط نداند، شب تا صبح هی می گن پیشنهاد تعویض اَد لیست(Add List).نگو…اشعار مرتبطی را که تازه سرودیم در این باره تقدیمتان می کنیم (هم کلاسیک و هم اِگزیستانسالیسمِ پست مدرنِ فولکلوریک)* :
بوَد آیا که در چت روم ها بگشایند؟ / گره از کار فروبسته ی ملت بگشایند؟
نه بردیا نه هستی،اَد لیستو بچسب دو دستی.
محسن نامجو دوباره برگشته،در شب یلدای چلچراغ هم شرکت کرده بود،سیمایش هم کمی تغییر کرده صدایش که همان است.این بچه متاسفانه رویش خیلی زوم شده خودش خوش ندارد گمانم.دنبال جای آرامش است بنشیند بنوازد تحقیق کند درس بخواند پیشرفت کند.خیلی به کلامش توجه می کنند کمتر کسی به موسیقی نوی او توجه می کند.البته خودش کمی خبیث است به خاطر همین دوستش دارم این جیگر عقاید نوکانتی را.بچه م موزیسین خوبی ست ها.
توی یکی از این گنجه ها داشتم از سر بیکاری می گشتم،جعبه چوبی کوچک خاتم کاری ای را دیدم که در دورانی که پدر سیگار می کشید(قریب به چهل و اندی سال متمادی) انباریِ سیگارش بود.کمتر از مارلبورو و وینستون اوریجینال هم داخلش نبود.یادم است روزگاری با مِداد برپشت در جعبه شکلکی کشیدم و چه قدر هم سر این جریان کتک خوردم.با پاک کن(فرنگی ها اِرِیزِر می گویند نه؟) خیلی راحت می شد پاکش کرد.پدر است دیگر وقتی دست به کتک می برد که این چیزها را نمی شنید،می زد.خواستم با پاک کن پاکش کنم.یاد آن کتک ها افتادم پوزخندی زدم و بستمش…
بِدین رواق زِبَرجَد نوشته اند به زَر / که جز نکوییِ اهل کَرَم نخواهد ماند.
دنبال دکتر روانپزشک مطمئن می گردم برای روزای مبادا.
—————————————————————–
پا نوشت:
*حال کردی چه قدر از این اسم خارجکی ها بَلَتَم؟
آقای من برو بنویس تمرین کن بخوان
نگارا این همه قهرو غضب چیست؟ / دلت بر ما نمی سوزد سبب چیست؟
یکی از بزرگترین بت هایِ معبدِ من «ابراهیم گلستان»…دلم نمی آد ازش تعریف نکنم.می دونم خودش متنفره از تمجید و تعریف الان احساس می کنم روبروی منه وبا کلامی سنگین و مردانه،با نگاهی نافذ،داره می گه :«آقای من برو بخوان برو تلاش کن،استاد نگو به من،این لغت ها را مفت به کار نبر».منم با دوستم موافقم،ندیده هم می شود رسماً عاشقش شد،عاشق صراحت ش،پاک زیستن ش،سوادش،تجربه ی هشتادوشش سال زندگی ش که به واقع الگوست.مدتی ست خوشبختانه به او می پردازند.امیدوارم زود گذر نباشد که خود گلستان از این بازی ها بیزار است.خیلی دوست دارم کتاب هایش را همه را بخوانم،حیف که به بهانه های واهی منتشر نمی شوند و خودش حساس است که کامل باشد و گرنه با دو سه نامه و اصلاحیه می شود اما گلستان اهل این کارها نیست.مجله ی شهروند دو شماره ی پیاپی است به طور مفصل به او پرداخته.مردی که فروغ را به جامعه معرفی کرد،مردی که آل احمد زیر دست و پایش نشخوار می کرد،مردی که شاملو را زیر سئوال برد و احدی نگفت که گلستان حق نمی گوید.هشتاد وشش ساله ست ساکن انگلستان در قصری زیبا.هنوز سرزنده و زنده یِ زنده.باید ببینیدَش.توصیه ی اکید می کنم اگر علاقه مند هستید یا کنجکاو شدید کتاب بسیار خوب «نوشتن با دوربین» را بخوانید.به خیلی ها توصیه کردم.حیف است ابراهیم گلستان را نشناسید.
این نوشته درباره ی رمان کوری جالب بود.مخصوصاً این که همه اعتقاد داشتند ژوزه ساراماگو یک کمونیست است و من هر چه کتاب را خواندم اثری ندیدم از داس و چکش.
احساس می کنم مثل دون کیشوت شدم،دارم به جنگ آسیاب های بادی می رم (نمونه ی شاخص مطلب پایینی).ولی بدون سانچو پانزا.هیچ سانچوپانزایی قدرت تحمل زِر زِرای منو نداره.ولی خوب که فکر می کنم می بینم نه،دون کیشوت نیستم همون دون ژوآن …احساس،فکر،تَوَهّم،تعهد…زرشک.
مطلبی که درباره ی آن ترانه ی محبوب(؟) نوشته بودم احساس می کنم بازخورد خوبی نداشت.خب من می گویم اگر دوست دارید گوش بدهید جلوی تان را نگرفته ام،مگر حرف من کلام خداست؟معصوم که نیستم شر و ور هم می گویم،اما رولِت را هم با سیرابی نمی خورم.خلاص.
احساس خاصیه.این که نیم ساعت در اینترنت جستجو کنی درباره ی یک مقاله از جان راولز و بعد وبلاگ خودت را ببینی…احساس خاصیه احساس خوبی نیست بد هم نیست.این که در این مملکت واقعاً…
———————————————————–
اینجا یخبندانه.استاندار رفته تو تلویزیون گفته خوشبختانه سه نفر کشته شدند و دست وبال(؟) و پای 154 نفر شکسته