واگویه های یک کرکسِ پیر روان پریش پست مدرنِ لیبرال دموکرات
آرشیو برای فوریه, 2008
فوریه 27, 2008 روی 9:03 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Democracy and Human Rights, Link, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication
هیچ گاه کسی در طول تاریخ حتّی اگر ادعا هم کرده باشد،نمی تواند ثابت کند حق همیشه با اوست.سیر تکاملی و تکمیلی ِانسان در تفکر و شکل گیری ِشخصیت، شاید با بالارفتن سن آهنگ کندی داشته باشد،اما هیچ گاه ساکن و راکد نخواهدبود. نمونه های زیادی در تاریخ موجود است،اشتباهاتِ رهبران ِسیاسی و اعترافِ پنهان و آشکار آنها و درس گرفتن آنها از این اشتباهات.روزگاری در این مملکت مردی شریف زندگی می کرد که شرافت خودش را ارزان نفروخت.روزگاری که در این مملکت در کتِ هیچ مردی یارای پلنگیدن با استبداد نبود،این مرد آهنگ صدایش در این سرزمین طنین انداز بود.روزگاری که پیرانِ جاهل و شیخانِ گمراه مبارزه با استبداد را قبل از ظهور نماد فساد می دانستند و بر حاشیه ی یکصدم حاشیه ی یکصد ویکم می نوشتند، مردی درست یا غلط حرفهایی زد.زمان گذشت و انقلابی شد،این مرد شریف آن قدر لیاقت داشت و کاردان بود و همه گان به او اعتماد داشتند که شد رییس دولتِ موقت و کابینه ای تشکیل داد و…افسوس که همان پیران جاهل و شیخان گمراه و عمله اکره ی رادیکالشان عرصه را چنان بر این اولین دولتمرد انقلاب تنگ کردند که استعفا کرد و گفت «عروسی دومم بود» و چه شیرین این کلام تلخ واین زهرخند را از زبانش جاری کرد.مهندس بازرگان فردی ست که در طول تاریخ زندگی اش از تفکرات صرف مذهبی و میهن پرستی به آزادی خواهی و دموکراسی فارغ از هر ایدئولوژی ای رسید چون فرجام حکومت ایدئولوژیک را چه خوب می دانست و حتی لمس کرده بود.امروز در وبلاگ یکی از دوستان دیدم آخرین نطق زنده یاد بازرگان در مجلس در مورد انتخابات آزاد را در وبلاگش گذاشته…روزگاری در این مجلس نمایندگان ما فریاد مرگ بر بازرگان سر می دادند روزگاری پدران ما،شاید خود ما در صفوف دشمن شکن(؟) نماز جمعه بازرگان را کنار اسراییل و آمریکا و انگلیس می کشتیم و می سوزاندیم.شاید ندانید که همان نمایندگانی که آن روز یقه جر می دادند که ای مرگ بر بازرگان الان همه شدند سران اصلاح طلبی و اعتدال.شاید خوب است بدانید همین جناب مهندس موسوی که یکی از بت های اصلاح طلبی ست در مخالفت با مرحوم بازرگان چه الفاظی را که به کار نمی برد.شاید ندانید که چه کسانی آمدند بر مزار بازرگان گریستند و تقاضای حلالیت کردند و هنوز هم بعد از بیست سال به در خانه ش می آیند.درست است که زمان می گذرد و تفکرات تکامل می یابد ولی آیا آن مرگ بر بازرگان گو ها هم تکامل یافته اند؟آیا به اشتباهاتشان معترفند؟آیا برایشان انتخابات آزاد مهم است یا بالا رفتن از پلکان قدرت؟
پدر خیلی از بازرگان برایم گفته،پیش تر ها کمتر باور می کردم ولی الان بیش تر…
فوریه 27, 2008 روی 9:00 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Culture, Democracy and Human Rights, General, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication
برگ خشکم به شاخسار وجود / تا کی آن باد سر برسد
تو هم ای دوست ذره ذره مکش / تا نخواهم که زودتر برسد
اولش فکر کردم ختنه سورونی،تولدی،چیزیه بعد دیدم نه خب تو تلویزیون که اینارو جشن نمی گیرن.بعد فکر کردم لابد ایران رفته جام جهانی،یه ذره به مخِ نداشته فشارآوردم فهمیدم حالا که موقعش نیست.این شد که نشستیم پای کارناوال و سور و سات دیدیم بعله جهان بر حقانیت ما در انرجی حسطه عی صحه گذاشته.یعنی دیگه مملکت گرمابه و گلستان می شه و سوخت گرمابه هم از بوشهر تامین می شه لابد.خلاصه که تو زیر زمین ما عروسیه و تو زیرزمین اونا اشتغال ایجاد شده.تا قطعنامه ی سوم می تونم شعورم رو کلا پاک کنم و مشت بزنم و برقصم.
به طور شدیدالحنی در عنفوان جوانی درمعرض ورطه های متخاصم و چالش های من حیث المجموع هپرانده شدم.
به قول گیلانی ها با اون لهجه ی شیرینشون می دیل بیگیفته …خیلی هم بیگیفته.زمونه ی بدیه،هر چقدر انتظارت رو می آری پایین باز هم کافی نیست انگاری.
پدر سه روزه که به خونه اومده و حالش خیلی خوبه.تو این مدت منو خیلی خوشحال و شرمنده کردین،این دنیای وبلاگی(بر عکس دنیای واقعی) و این دوستان رو دوست دارم.
فوریه 27, 2008 روی 8:58 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Democracy and Human Rights, Link, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication, Satire, Sports
در این که آمریکا دشمن ِماست شکّی نیست.خیلی هم غلط کرد که در کودتای 28 مرداد دست داشت،ولی اگر آن کودتا نبود شاید مملکت الان دستِ امثال بازرگان و حتی بختیار بود.البته شاید.هول نشوید،همدیگر را هل ندهید.فرض کردم فقط
ذهن من سور رئاله.حالا غلط کرده یا نکرده کاری به اونش نداریم.شنیدم مجوز شرعی ذبح تمساح هم صادر شده.برای گرفتن مجوز مصرف ماهی خاویاری(مثل اوزون برون) خود ماهی رو بردن پیش یه نفری و گفتن فلانی نگاه کن ببین فلس داره و حرام نباید باشه(به گفته ی یکی از اساتید قدیمی گروه شیلات دانشکده مون)ذهنِ سور رئال من داره تصور می کنه ببینه چه جوری تمساح رو برداشتن بردن پیش یکی که مجوز بگیرن؟یه تصویرش این شکلیه که یارو دست تمساحه رو گرفته برده نشونده روی قالیچه ی ترکمنیِ دست دوم خونه ی فلانی بعد داره توضیح می ده از برکات و فواید همچین حیوونی و تمساحه مثل ابربهاری داره اشک* می ریزه.ذهن سور رئال من این رئال ترین تصورش بود.بقیه تصوراتش رو نمی گم چون نمی خوام فیل خشک شم.فقط امیدوارم ملت باز گیر ندن به نیک آهنگ کوثر که چرا فلان تشبیه رو کردی و گند نزنن به این قضیه چون هیچ ربطی نداره.
افشین قطبی با این که مربی پرسپولیسه،من هم می خوام سر به تن پرسپولیس نباشه،آمما آدم باحالیه.بعد از باختش به راه آهن گفته یه دو تا سوراخ بزرگ توی تیممون داشتیم که راه آهن نفوذ کرد.امان از این ذهن سور رئال بی نزاکت که آبروی منو برد با این تصوراتش.این که می گم آدم باحالیه به خاطر اینه که خوب بهونه ای برای مچل کردن پرسپولیسی ها دستم داد.دمش گرم.
————————————————————-
پا نوشت:
*اشکش می تونه سه حالت داشته باشه:حال اول اشک شوق برای این که بالاخره بعد از مدتها مکروه یا حرام بودن… حالا حلال شده(قسمت آخر رو با لحن بهرام شفیع بخونین خیلی حال می ده) حالت دوم این که اشکش از ناراحتی بوده به خاطر این که در ردیف مرغ و غاز و گوسفند و گاو و خر و نفهم و بی شعور و…قرار گرفته که خودش توهینیه به خزندگان قدر قدرتی مثل تمساح و سوم اینه که اشکش اشک تمساح بوده و داشته دون پهن می کرده که بیان سراغش و بزنه خ…صلوات ختم کنین.
فوریه 22, 2008 روی 7:08 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Link, Memories and Viewpoints, Satire
این پست قابل تامل است از جهاتی. زیاد از او شنیده ام و حرفهایش را زیاد خوانده ام.خیلی زیاد.بدبختی ِما این است که اینها آن موقع مشاور ِ مخصوص بودند بعد شدند روش ان فکر حالا هم آن ور مرز در یونسکو برای من…*
از کوچه که بیرون آمدم عجله داشتم،هنگامی هم که عجله دارم مطلقاً به چیزی توجه نمی کنم.ناگاه توده ی زردرنگ سریع و کوچکی دیدم و بعدش به فاصله ی صدم ثانیه ای صدای جیغ.نفهمیدم چه شد فقط خودم را دیدم که پرتاب شدم و بچه را از جلوی ماشین قاپیدم.فرصتی برای فکر کردن به انسانیت و این قبیل حرف ها هم نبود،باور کنید.تعجب من از سرعت خودم بیشتر از تعجب و شادمانی و تشکر آن مادر به خاطر نجات فرزندش بود.عجله داشتم فرصتی حتّی برای «خواهش می کنم» هم نبود.به مقصد که رسیدم لباس هایم را تکاندم.همه چیزش عجیب بود از بی توجهی ِ ذاتی و بعد…عجیب ترش این که آن روز من به جای همکارم و با ناخرسندی بیرون رفته بودم.
به گمانم انسان باید خودش را با تناقضاتش در خود و امور تعجب برانگیز در زندگی اش بپذیرد و این قبیل موضوعات را خَرقِ عادت و قُدسی نداند وبرایش نَفَلسَفَد**،که… به ترکستان است.
——————————————————
پا نوشت:
*یک کارهایی می کنند لابد.
**کم کم روح ِفردوسی از دست ِبنده از حالتِ سایلنت به ویبره تغییر پروفایل خواهد داد.
فوریه 20, 2008 روی 6:14 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر General, Link
به سانِ سوسن اگر ده زبان شود کرکس / چو غنچه پیش تواش مُهر بر دهن باشد
این پست تقدیم به سیاوش جمادی که خودش گفت نه دکترم نه استاد نه نیچه و هایدگر شناس
اولین کتابی که در دوران دانشگاه خریدم کتابی کم حجم بود با نامی عجیب«یادبود ایّوب در جهانِ کافکا»از سر کنجکاوی و دیدن نام ِفرانتس کافکا،نویسنده ای که از طریقِ صادق هدایت با آن آشنا شده بودم،کتاب را خریدم.نویسنده اش شخصی بود به نام سیاوش جمادی.اسمش را نشنیده بودم.شروع به خواندنش کردم مطالب جالبی داشت مطالبی داشت که تا به حال نشنیده و نخوانده بودم.در آن هفته دو بار به دقت کتاب را خواندم.محو مباحثش شده بودم.تحلیل داستان های قصر و محاکمه و مسخ از آثار بی بدیل کافکا،داستان حضرت ایوب،گزین گویه های کافکا و بحث بر سر آن و…بارها کتاب را خوانده ام و می خوانم و هربار چیزکی از آن یاد می گیرم.به دوستی دادمش و تاکید کردم حتماً بخواند.این روزها در بیشتر محافل ادبی و فلسفی صحبت از سیاوش جمادی ست و ترجمه ی اثر بزرگ مارتین هایدگر به نام «هستی و زمان».کتابی با بیش از نهصد صفحه که بنا به گفته ی جمادی سه سال کار شبانه روزی برای ترجمه ی آن صرف کرده و بیست سال از عمرش را در این کتاب گذرانده.هنوز نخوانده ام و در سال آینده حتما می خوانمش.هایدگر را برخی ارسطوی قرن بیستم می نامند.درایران طرفدارانش بدون این که اثری از او را مستقیماً بخوانند طرفدارش هستند.این ها را جمادی می گفت و خیلی چیزهای دیگر.هم در مصاحبه ش با برنامه ی کتاب چهار از شبکه ی چهارم سیما(به طور خیلی اتفاقی و شانسی دیدمش) و هم در مصاحبه ی اخیرش با شهروند امروز.بسیار فروتنانه از اثرش و کار بزرگش سخن می گفت و نکته ی جالب مصاحبه ش یادی بود از آن کتاب یادبود ایوب…که گفت اثری ست که خیلی دوستش دارم.این پست تقدیم به بزرگمردی که در آشنایی من با فلسفه و ادبیات فلسفی نقشی بسیار داشت.شاید سال ها بعد متوجه ارزش این مرد شریف شوند هنگامی که خیلی خیلی دیر است.
لینک های مرتبط:
مطلب محمد سعید حنایی کاشانی
پرونده ی کتاب هستی و زمان در ویکی پدیای انگلیسی
گزیده ای از کتابهای سیاوش جمادی
——————————————————-
در این لینک هم کتاب جدیدی معرفی کردم
فوریه 20, 2008 روی 6:13 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Link, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication, Satire, Sports
تا جایی که یادمه همه ی ایرانی ها در خانواده های مذهبی و متدین در جنوب شهرهاشون به دنیا می آن.
پنج شنبه عصر: - بیا بیا و ما را از این جهان پر از بیدادگری نجات بده.بیا و دین ما را نجات بده
شنبه صبح : دوازده امام زمان تقلبی در نقاط مختلف کشور دستگیر شدند
و نکته ی خیلی جالب تر اینه که برای کسی که 42 کشورجهان و حتی اینترپل دنبالش بودند و عامل چندین عملیات بمب گذاری و تروریستی بود و تاکید می کنم مسئول مستقیم ریخته شدن خون بی گناهان زیادیه مراسم عزاداری گرفته می شه اونم در کشوری غیر همزبان و در هر سر خیابانی پارچه ی سیاهی با مضمون تسلیت این سردار بزرگ(شاید در ابعاد) نصب می شه.یکی هم مثل احمد شاه مسعود کشته می شه و دریغ از یک کاغذ روی دیوار در کشور همزبان…
******************************************
خبر فوری(کرکس نیوز)
سایت کلوب پرببیننده ترین سایت ایرانی(بنا به روایتی) مسدود شد.دلیلش هر چه بود از نظر من قانع کننده نیست.حداقل در هر لحظه بالای دوهزار نفر بازدیدکننده ی آنلاین داشت.
قرار داد خاوی یر کلمنته همان طور که مطمئن بودم لغو شد.خر جمعی بالاخره کار خودش را کرد.
پیغامی به هوس مبهم: پیام شما را خواندم به روی چشم.چون مطمئن شدم
فوریه 20, 2008 روی 6:12 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Culture, Democracy and Human Rights, Link, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication
گفته بودم که حس یک ماشین نویی را دارم که فقط به خاطر پنچر بودن چهار چرخش در گاراژ افتاده ست.بیرون آمدم از گاراژ،اما اتوبان ارتباطات بیرونی و دوستی گاهی و نه همیشه، جوری یک طرفه می شود که …مرا به گاراژ ببرید لطفاً.
آقای بسیار مهمی در جایی افرادی را که قبلا مهم بودند را تهدید جانی کرده.عجب جایی ست این سرزمین جاوید.به نظر من ذبیح ا…منصوری دلش خیلی خیلی خوش بودمیان تالیفاتش دوتا جمله هم ترجمه می کرد و می گفت ایران سرزمین جاوید،چون هنوز قابیل برای هابیل تیزی می کشد.اسمش مجلس است رسمش تیزی کشی و قداره بندی.
سریال شهریار را به صورت یک درمیان اگر گذارم به نشیمن گاه خانه(؟) بیفتد می بینم.برای کمال تبریزی احترام قائلم.با فیلمهایش لحظات خوبی را تجربه کرده ام.آدم باهوشی ست.رسانه ی تلویزیون را برای امثال تبریزی و فرهادی و عیاری نساخته اند.یکی مثل عیاری عاصی می شود(از سر و ته زدن سریال روزگار قریب) یکی مثل تبریزی تن به وصله پینه های ایدئولوژیک می دهد.در قسمتی از سریال که امروز پخش شد ایرج میرزا را انسانی حسود و هتاک نشان می داد که چشم دیدن شهریار را نداشت.به طعنه او را شازده می نامیدند.شاید همه گان ندانند که لقب ایرج میرزا(شاعری که به هر روی معروف به شاعری س.ک.س سرا و بی چاک و دهن شده) بزرگترین شاعر تعلیمی دوران مشروطه است.شعر با ارزش کم نگفته و قلم توانایی داشت.بسیار اشعار و مقالات از او دیده ام و خوانده ام درباره ی مبارزه با کج اندیشی و ریا و بد ذاتی ایرانیان و نکوهش تعصب و مبارزه با خرافات.حق ایرج میرزا این گونه نیست که در این سریال نشانش دادند.در زمان خودش روشنفکری بود و روشنفکر یعنی خلاف جریان روزمره .امیدوارم حواس کمال تبریزی پرت شده باشد و از دستش در رفته باشد چون ملک الشعراء بهار را خیلی خوب و واقعی ترسیم کرده بود. اصلاً کاش کارگردان این سریال کمال تبریزی نبود.
فوریه 20, 2008 روی 6:11 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Democracy and Human Rights, Link, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication
شرم آوره…خیلی شرم آور.برای اونهایی که ادعا و دغدغه ی دفاع از ارزش(؟) دارند.کدام ارزش؟این؟یا این سخنرانی؟*جناب سردار از شما که البته بعید نبود.محسن دوست دوران دانشگاه بنده اگر ارزشی باشه صاحب این ارزشه نه شما.کسی که تو 28 سال زندگی نتونست حتی یک بار بگه بابا نتونست بگه پدر نتونست دستی روی شونه هاش حس کنه که آره منم پشتم به پدرم گرمه.هنوز زبان باز نکرده بود که بابا رفت.رفت در جنگی که هنوز اجازه ی فکر کردن بهش رو نداریم.جنگی که پس لرزه هاش هنوز داره زندگی خیلی ها رو می لرزونه و از کباب فقط دود ذغالش برای اوناست.ارزشی اگر باشه صاحب اونها امثال محسن هایی ست که با این همه مشکلات بودند و ماندند و شرافتشون رو به انواع مستمری های شما نفروختندو هنوز رانت نمی دونن چیه.سردار حواست باشه حتی اگر خدایی نباشه حتی اگر حق و باطل هم مشخص نباشه سردار بازهم حواست باشه تو صاحب این چیزهایی که می گی نیستی.سردار تو از نظر من حتی ارزش فکر کردن به حرفاتو نداری تو از نظر من یه پیاده هم نیستی تو صفحه ی شطرنج.فقط دلم می خواد که محسن و محسن ها و مادرانشون نشنون که تو برای دفاع از ارزش های نداشته ت …ما که برامون اصلاً مهم نیست تو بگو بازم بگو.از اولش هم مهم نبودی سردار
«من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل نگران انسان هاي گوشت و خون داريهستم که مي آيند، رنج مي برند و مي روند. سعي کنيم که اولاَ : انسان ها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند؛ ثانياَ هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاَ هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر…»
این دیباچه ی وبلاگ نیلوفر بود.نیلوفر وبلاگی ست که در آن آثار دکتر مصطفی ملکیان منتشر می شود.ملکیان از متفکرانی است که می شود به آن فکر کرد.مقالاتش را دوست دارم.
خستگی این چند روز از تنم درآمد.عمل موفقیت آمیز بود و پدر به هوش آمده.
—————————————————————-
پانوشت:
*لینک رو هم از سایت همسو با آقایان آوردم تا ببینید شوریِ آش را…
فوریه 20, 2008 روی 6:11 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Culture, Link, Memories and Viewpoints, Politics and International Communication, Satire
همیشه به اشخاص بسنده می کنم به خود شخص شخیص ش و زندگی ش و…به پرسونای او و نه افکاری که بیرون می تراود.چرا نصر معاون فرح بود؟چرا سروش در پاکسازی اساتید در انقلاب فرهنگی شرکت داشت؟چرا محمد علی ابطحی لباس روحانیت دارد؟چرا بهنود آن شب با شاملو بود؟اصلاً وقتی به این مباحث پرداخته می شود مجالی برای گفته هایی که باید مطرح شود و نقدهایی که به گفته ها ایراد شود نمی ماند.این حرف می زند آن یکی مجبور است برای دفاع از خودش حرفی بزند و شاید تهمتی دوباره و بحثی نو و…می گویند کارل ریموند پوپر متفکری که در این سده ی اخیر بسیاری از دموکراسی خواهان مدیون افکار و نوشته های او هستند در زندگی شخصی انسانی دیکتاتور مآب بود.آیا این باعث می شود از کنار این همه کتاب،مقاله و سخنرانی و تلاش او برای برپایی دموکراسی و حکومت قانون و جامعه ی باز بگذریم؟مصاحبه ای با شیرین عبادی را در جایی خواندم که از بس سئوالاتش شخصی و بی مورد بود او را عاصی کرده بود و چند باری مصاحبه را بهم زد.شاید شیرین عبادی شخصی عصبی باشد به ما چه مربوط؟
دو موضوع را که بگذاری کنارهم خیلی چیزها مشخص می شود.«نقش جدید و مهم مصر در میانجی گری در مسئله ی فلسطین» «علاقه ی جدید آقایان به سفر به مصر و ایجاد رابطه میان ملت(؟) های مسلمان» که چه بشود؟دماغ آمریکا بسوزد.چون ما وحدت داریم.ما می توانیم.ما مشکل حماس و غزه را حل می کنیم.ما دوتایی داداشیم رو پرچم آمریکا…مرگ بر آمریکا.مرگ بر کارشناس مزدور.
این جا هم کتاب برایتان معرفی کردیم.خدایی خوشحالتان می کنیم همیشه نه؟هه هه.
فوریه 20, 2008 روی 6:10 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر Democracy and Human Rights, General, Link, Satire
سر رسید دفتر روز است نه شب / عشق سودای شبانه ست
-چرا اون دمپایی که برام خریدی این قدر بزرگه؟برو به رییس بخش بگو زودتر بیان عملم کنن.اون چی چیه آوردی بازم آب میوه پاکتی همشون یه آشغالن.فلانی چرا زنگ نزد؟این یارو اتاق بغلی خیلی سروصدا می کنه.کی رسیدی؟یخچال جا نداره تو باز چی آوردی پسره ی…چرا اینا هی منو سولاخ سولاخ می کنن؟راستی شنیدی می گن …(یه چارتا جوک مناسبتی دست اول که خب نمی شه گفت)
-سلام پدر خوبی؟
خداوکیلی این که یکی بیاد بگه فقط رای دادن مهمه حتی اگر سفید باشه عارضه مغزی شدید نیست؟چرا ما ها این طوری شدیم؟بازهم دارم می گم اصلا فریاد می زنم معنا را دریابید معنا رفت بجنبید.
سید یه نامه ی جالب کشف کرده در ادامه ی اون دوست دارم اگه متن کامل سخنرانی های سال42 رو دارید حتما بخونین.منظورم از کامل درباره اصلاحات ارضی و رای دادن زنانه.
تازه اومدم خونه دوباره فردا دارم می رم تهران.این جاده برام خیلی خَز شده راه دیگه ای سراغ دارین؟
Older entries »