کمی گرفتارم.قلب پدر باید عمل بشه و من این چند روز فقط در حال رفت و آمد بین لاهیجان-تهران،غرب و شرق تهران،لابی کردن،امضا کردن،جواب تلفن…دیشب رسیدم لاهیجان از خستگی بی هوش…تا الان.منتظر تماس بخش قلب بیمارستان میلاد…همین
زندگی در تهران برای آدمی مثل من نهایتاً یک هفته می تونه قابل تحمل باشه.به قول یکی از دوستان بعد از اون Collapseمی شم.شاید هم چون نه روحیه داشتم و زیاد گرفتار بودم این طوره.ولی بازم نمی تونم این شهرو که یه جورایی توش بزرگ شدم دوست داشته باشم.نمی دونم.
پدرم (با اصرار)
روضه ی رضوان به دو گندم بفروش
خیلی خر باشم اگر من
(تو اگر نفروشی)
به جویی نفروشم
من اگر نفروشم
چه کسی بفروشد؟
با تشکر از حافظ،سهراب سپهری و حمید مصدق
___________________________________________________
از کامنت های شما خیلی ممنونم.پدر حالش خوبه و منتظر تصمیم دکتر هستیم.
اما از جدّی گذشته همه تون گفتین بابا مامان خلاصه یکی تو خونواده مون قلبشو عمل کرده،از اونجایی که من حتّی به همه ی اعضای بدنم هم شک دارم،تا گواهی پزشک نیارین عمراً قبول نمی کنم.اینو گفتم تا بدونین اون قدر ها هم…خبیث نیستم خیلی بیشتره…