Doyen Vulture

واگویه های یک کرکسِ پیر روان پریش پست مدرنِ لیبرال دموکرات

آرشیو برای مارس, 2008

وای بر ساکنان زمین

«…و عقابی را دیدم که بالای آسمان پرواز می کرد و شنیدم که به آواز بلند می گوید وای وای بر ساکنان زمین»  انجیل-مکاشفات-باب هشتم-13

حتی اگر برای قدرت خداوند بتوان حد و مرزی قائل شد و آن را تعریف کرد دو چیز به نظر من این طور نیستند یکی حماقت و دیگری بد سرشتی انسان ها.

محسن کدیور در مصاحبه ای با سایت رهایی سخنانی درباره ی قانون اساسی،سیر تحول و تطور آن و نظریات درباره ی ولایت فقیه را به زبان آورده.خواندنش شدیداً توصیه می شود

مرگ بر هومپریالیسم هوم هوم مرگ بر هر چی مشنگ موهوم

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی،خواهشاً بزن به چاک

چون شنیده ام می کنند قصد هلاک

به هر حال در مورد مرد هزار چهره،این لینک هم جالب توجه بود.ملت(امت سابق) جدیداً خیلی نکته سنج هم شده اند.

امسال سال سختیه.شروعش که خیلی سخت بود.سختِ سخت.«ایستاده ام مشنگ مترسان ز آتشم».چون همه می دانیم بر مشنگ حرجی نیست.

تو دانشگاه وقتی با یکی حرف می زدم می گفت تو اصلاح طلبی؟می گفتم بدبختی اینه که از بدِ روزگار حرف های امثال من و اونا یکی شده.اونا قبلاً همچین اصلاح طلب نبودند.الان هم فرق نکرده من چهار ساله می گم لیبرالم باز یارو می آد می گه توده ای.می گم نیستم می گه توده ایِ پنهان(Hidden Toodeii).حکایت آدامس فروشای سر عوارضی و ترمینال جنوبه والا.به زور می خوان..

There will be blood

سال قبل در کتابی از فریدون تنکابنی طنزنویس مقیم آلمان مقاله ای خواندم به نام «پول تنها ارزش و معیار ارزش ها» .نویسنده ی کتاب در زمانی آن را نوشته و منتشر کرده بود که در اوج درآمدهای نفتی بودیم و شاهنشاه نوید نزدیک شدن و فتح دروازه های تمدن بشری و ایرانی آباد و ابرقدرت را می داد.کشورمان مالامال از اجناس مصرفی و واردات بیش از اندازه و رسانه ها پر از تبلیغات بخرید بخورید بیاشامید بود.شاید نوشتن و منتشر کردن همچو داستانی در آن زمان از نظر خیلی ها یک انتقاد ابلهانه و به اصطلاح زدنِ خوشی زیر دل و چس ناله ی روشنفکری بود.چه کسی می دانست این پول نفت یا به قولی اکل میت خود تبدیل به آنتی تزی می شود که با تورم بیش از حد و بیکاری و نابودی تولید موجب انقلاب فرودستانی می شود بر علیه فرادستان با انگیزه ی عدالت و اجرای شریعت.توضیح دادن و آوردن جملاتی که در حدفاصل سال های 52تا 58 از زبان سردمداران هر دو طرف جاری شد تکرار مکرّرات است.امروز هم با نفت یکصد و ده دلاری(شاید یکصدوبیست دلاری)تقریباً همان شرایط بر کشور حاکم است.واردات اجناس مصرفی حتی میوه هایی که در کشورمان بیش از اندازه ی مصرف داخل تولید می شوند شرایطی را مانند آن سال ها به وجود آورده.ادبیات استفاده شده نیز تا حدی شبیه به آن دوران است.تحولات شگرف،ایران قدرت برتر خاورمیانه،مدیریت برجهان و…اما سخن از چیز دیگری ست.

همیشه و در همه ی حرکت های سیاسی و اجتماعی بر علیه وضع موجود و دیکتاتوری از وجود طبقات  محروم اجتماعی و لزوم برقراری عدالت و ارزش این طبقات صحبت می شود.به بیان ساده همیشه طبقه ی فرودست(چه کارگران و کارمندان و معلمان و مشاغل…) مثبت ارزیابی شده و طبقه ی فرادست حاکم(چه دیکتاتوری چه حتی دموکراسی و …)در این تحولات منفی ارزیابی می شوند.بزرگترین جنبش عدالت خواهی تاریخ معاصر (مارکسیسم و کمونیسم) نیز دارای همین رویکرد بود.طبقه ی پرولتر(کارگر) ارزشمند بود و طبقه ی ثروتمند حاکم و وابسته به حاکم(بوروژوا) منفی وبدون ارزش بود.کاری به این نداشتند که خودِ طبقه متشکل از تعداد زیادی افراد است که هریک خصوصیات فردی خاصی دارند.خصوصیاتی که وقتی به قدرت برسند ممکن خود تبدیل به همان طبقه ی فرادست سابق شوند و این بار حتی بدتر عمل کنند.کما این که در شوروی سابق دیدیم.

ایام نوروز شبکه ی چهارم سیما فیلم «خون به پا خواهد شد» با بازی زیبای دنیل دی لوییس را پخش کرد.دی لوییس به خاطر بازی در این فیلم برنده ی جایزه ی اسکار بازیگر نقش اول مرد شد.داستان یک جوینده ی نفت است که با کلاه برداری وخریدن زمین های کشاورزان مناطق نفت خیز به ثروتی افسانه ای میرسد و در طی این مدت از یک کارگر ساده به ثروتمندی تبدیل می شود که جز خودش و پول به هیچ کس توجهی ندارد و عوامل روبرویش را با قساوت و بی رحمی از بین می برد.حتی نقش مقابل او کشیش جوان نیز در برابر این وسوسه تاب مقاومت ندارد و سهم خواهی می کند.پایان فیلم سیاه است و قدرت هنوز باقی مانده.طبقه ی ارزشمند کارگر به قدرت رسیده و دیکتاتوری بازتولید شده.این بار فرودست در نقش فرادست.واین داستان سیاه کماکان ادامه دارد.  

از هجدهم برومر تا هجدهم تیر تا…قسمت هجدهم سریال اخراجی ها

محتسب شیخ شد و فِسق خود از یاد ببرد / قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

حکایت آب توبه ریختن است.حکایت به روز شدن است،حکایت کلیشه و گیشه ست و زرق و برق و مرغ و سیمرغ.حکایت اخراجی هاست و پخش دوباره و به قول جناب کارگردانش این بار تریلوژی (سه گانه) اخراجی ها.انگار تیتر روزنامه ها و فلاش عکاسان و تمجید اهالی «هنر متعهد» خوب ساخته به بعضی ها.چه زود انسان فراموش کار می شود.حکایت غِژّ و غِژّ موتور هزار و چفیه و چکمه و شلنگ و زنجیر و قدّاره ست که می رسد به بزن و بکوب و هجدهم تیر و دوکوهه و یالثارات الحسین و پشت بندش به «فقر و فحشا»و بعد لابد استحاله و آرام گرفتن و رفتن در جرگه ی هنریان متعهد و دم زدن از آوینی.حکایت غریبی ست.اما حاجی جون یه چن جای کارت می لنگه خیلی هم می لنگه،تویی که قصه ت گفتی مستنده.شهید مجید خدمت کسی که شما داستان فیلمت رو ازش ساختی نه سیگار می کشید نه دنبال ناموس مردم بود و نه عمله اکره داشت نه حرف زشت از دهانش بیرون می اومد.نه قیصر بود نه حتی فردین.مجید بود مجید خدمت کارگر کارگاه سماورسازی و نان آور یک خانواده.اومدی از خونواده ش اجازه گرفتی گفتی می خوام برای یک شهید فیلم درست کنم بابا ایول نمی دونستم موتور هزاری ها هم این قدر مرام معرفت تیکه پاره می کنن.اما حاجی یه چن تا سئوال؟مگه اکبر عبدی همونی نبود که به خاطر بازی تو آدم برفی خودت و بروبچ زدین شیشه سینماها رو شکستین؟اکبر عبدی هم استحاله شد؟از اون ور؟حاجی تو به من توضیح بده«از آسمون داره می آد یه دسته حوری / همه شون…اینا» یعنی چی؟یعنی می خوای بگی که فقط مجید خدمت نبود که واسه بعضی چیزا رفت جبهه بقیه هم همون چیزارو می خواستن منتهی تو آسمون ؟این شوخی اس ام اسی ها رو کس دیگه ای جز شما می تونست تو یه فیلم بیاره؟حاجی فکر نکنم اون قدر ها که می گی شبیه آوینی شده باشی.جشنواره فیلم فجر اون سال یادت می آد جایزه نگرفته بودی؟یه دفعه انگار موج انفجار گرفتت.چه نعره هایی می زدی.اون روز روز جالبی بود یه موتور هزاری،سیمرغ می خواست لابد فکر می کرد اونجا میدون محسنیه که با بروبچ بریزن رو سر مردم.نه حاجی تو خیلی کار داری تا بشی سینماگر.این جنگ نه اون قدر شیک و پیک بود که ازش این جوری فیلم بسازی نه اون قدر مسخره که فیلمت بخواد ارزشی هم بشه.یه چیز دیگه البته من آدم شکاکی نیستم ولی فیلمنامه ی شما یه کم(در حد خیلی) شبیه یه فیلم دیگه بود.به هر حال تو ایران مگه چند نفر دوازده مرد خبیث رابرت آلدریچ رو دیدن؟منم ندیدم.توهّم بود ولش کن حاجی جدی نگیر شوخی کردم.حالا نمی خواد بیای بگی میلیون ها نفر رو با دفاع مقدس آشتی دادم.این دیگه نهایتش(همون آخرش)بود.

یک توضیح به بعضی دوستان بدم که من به معنای واقعی جنگ زده هستم.جنگ پدر صاحاب منو و امثال منو درآورد.فکر نکنین از روی باد هوا نوشتم.برای امثال من دیدن این نوع فیلم ها و این مسائل یادآوری خیلی چیزهای ناراحت کننده ست.موقعی که واقعیت وارونه می شه و…ولی اگر می خواهین واقعاً فیض ببرین این پست میمون بی مغز رو درباره ی اخراجی ها بخونین.

یادداشت مرتبط:

مصاحبه با خانواده ی شهید مجید خدمت

حوّل حالشان الی احسن الحال

جناب داوری اردکانی از به اصطلاح فردیدی های روزگار ماست.نویسنده ی چند کتاب و مقاله در رد آرای سروش و پوپر و دیگران.از آن دسته متفکرانی(؟) ست که دولت فخیمه به اصطلاح عامیانه خیلی با آنها حال می کند.به هر حال فرق است بین کسی که طناب را به دست و پایش بسته اند و دهانش را مهر کرده اند با امثال اینها.امثال آقایان اردکانی می توانند بدون شنیدن حتی یک جواب،انواع افشا گری ها و پرده دری ها را انجام دهند.البته خوبی امثال داوری اردکانی این است که می نویسند و می توان به آن استناد کرد نه مثل فردید که یک خط نوشته نداشت و فقط حرف می زد و طامات می بافت.آقای اردکانی در این مقاله با عنوان «خزان روشنفکری» که در سالنامه ی اعتماد چاپ شده در بیشتر مقاله به تاریخ روشنفکری پرداخته و حرف تازه ای نداشت،گهگاهی هم میان آنها سرخوشانه طعنه ای می زد به ناسازگی آزادی و عدالت(انگار که ایشان از فلاسفه و روشنفکران فعال در زمینه ی عدالت خبر نداشته مانند امثال جان راولز).یک جا هم چه گوارا را به عنوان آخرین روشنفکر حساب کرده که خب باز خدا را شکر بن لادن را بی خیال شده.جای دیگر به راحتی از شکست همزمان سوسیالیسم و لیبرالیسم گفته و سخنان روشنفکران دنیا را تکراری دانسته.تفکر سلبی در جای خودش بد نیست.شما می توانید به همه ی مکاتب ایراد کلی وارد کنید شما می توانید حتی راهکار و جایگزین هم ندهید ولی به شرط این که حرفهایتان را قبول داشته باشید نه این که به خاطر یک نتیجه گیری حرفهای دو سه پاراگراف قبل را نقض کنید…این قسمت پایانی مقاله ست.«از زمانی که پایان ایدئولوژی اعلام شدو این نام وعنوان زیبا خیلی زود به معنی مطلق بودن لیبرال دموکراسی موجود تفسیر شد،روشنفکران هر قیدی که داشتند و به هر ملت و کشوری وابسته بودندجز تایید لیبرال دموکراسی چه می توانستند بکنند؟…اگر لیبرال دموکراسی همه حسن است و به آن هیچ اعتراض نمی توان و نباید کرد،زبان روشنفکر ناگزیر در کام می ماند.دموکراسی ایدئولوژی خوبی ست اما بدانیم که با مطلق شدن لیبرال دموکراسی،کار روشنفکری پایان می یابد.»

فقط در کشوری مثل ایران می توان این حرفها را زد و جوابی نگرفت و خوشحال بود لابد و در دل گفت که ای استاد روحت شاد دیدی چه بر سر پیروان پوپر و روشنفکران لیبرال دموکرات آوردم؟تازه اگر جرات کنند حرف بزنند میر غضبان دولت فخیمه پسشان را به پیششان منگنه می کنند.روزگاری جناب استاد فردید در پروژه ی بازگشت به خویشتن خویش(یک مرتبه از بازگشت به خویش بالاتر بوده) از فرّه ی ایزدی و شاهنشاهی،تدوین ایدئولوژی حزب رستاخیز می گفت و خود را مسلط بر معرفت فلسفی و زبانی کل عالم می دانست.روزگاری هم با جنابان خلخالی بحث فلسفی می کرد و از لزوم مبارزه با غرب و «ماسونیّت شیطانی»*«طاغوت زدگی»**«آخرالزمان مکر لیل و نهار»*** می گفت.منتظر الظهوری که کس ندید یک رکعت نماز بخواند.استادی که یک نام را در ایران بدنام کرد و آن هایدگر بزرگترین فیلسوف قرن بیستم بود.

سخن آخر این که متاسفانه ضعف و سستی در ترجمه ی آثار فلاسفه ی قدیم و جدید در سالهای گذشته (با احترام به زحمات امثال آشوری و جمادی و فولادوند و برخی دیگر) باعث شده که افرادی بدون خواندن متون اصلی فلسفه و دل بستن به چند سخنرانی پراکنده خود را در مقام فیلسوف و متفکر بدانند.

یادداشت مفصل داریوش آشوری درباره ی احمد فردید

—————————————————————

توضیح المسائل:

*و** و*** شرمنده ام.در قوطی هیچ عیاری نیافتم معنی شان را.اگر وقت کردم یک ای میل به داریوش آشوری باید بزنم.

گفتگوی مبارک و فریاد میمون

مدت زمان زیادی از  مصاحبه ی دکتر سروش می گذرد.مصاحبه ای که به نوعی و در دنباله ی سخنان ِقبلی ِمجتهد شبستری و حامد ابو زید و دیگران در مورد وحی گفته شده.حرف جدیدی نیست.قرن هاست که شاید در بعضی اذهان از ترس تکفیر و ارتداد خاک می خورده و شاید در برخی محافل این سِرّ دلبرانه در حدیث دیگرانه آمده و شنونده هم به هر روی چه از درک نادرست و به تبع فراموشی یا چه از درک درست و باز فراموشی(این بار با دلیل روشن) از آن گذشته.در دنیای پست مدرنیسم(پسا مدرنیته) زندگی می کنیم،عصری که نه می توان در آن ایدئولوژی های یک سویه را فریاد زد و نه می توان تعاریف مشخص و دارای چارچوب را تعریف یا حتی بازتعریف نمود.عصری است که عصر ارتباطات و اطلاعات هم هست.همه چیز ثبت می شود.خبرها،مصاحبه ها،افکار و…به زودی پخش می شود و هر که اطلاعاتش بیش لابد بامش و برفش بیش تر.نمی خواستم و البته توان و توشه و علاقه ی کافی را هم ندارم که در مباحث دینی و مذهبی ِمابین مردان ِدین نظر دهم،شاید مگسی هستم در عرصه ی سیمرغ دین. جعفر سبحانی به مصاحبه ی سروش در دو قسمت(1)و(2) پاسخ داده.گفتگویی که فاضل میبدی آن را گفتگوی مبارک نامیده.

اما نکته ی در خور توجه این جریان،افاضاتِ مضحک مجید مجیدی کارگردان معناگرای(؟) سینمای ایران است.ایشان در یک سخنرانی،ضمن محکوم کردن سروش ،تقاضای برخورد با او را هم داشتند.کارگردانی با حفظ سمت لابد مدعی العموم و عالم و فقیه.این جور چیزها فقط در ایران یافت می شوند.تا جایی که از سینمای ایران و آقای مجیدی اطلاع دارم،اندک جایزه هایی را هم (به جز یکی دو مورد جایزه ی عباس کیارستمی و حمید فرخ نژاد) در جشنواره های جهانی برده ایم همه حکایتِ پریشانی و فقر و نکبت سرزمینمان در قالب فیلم مستند و نیمه مستند و داستانی و کوتاه بوده(فیلم های فستیوال پسند) و در فیلم های دولتی ِبه اصطلاح معنا گرای سینمای مان هم نه معنا دیده ایم نه گرایشی به معنا.نشان دادن یک کلوزآپ از صورت یک اسب و یک لانگ شات از کوهستانی سرسبز و چمیدن یک پروانه و خرامیدن یک آهو که معنا نمی شود.حرف زدن به زبان کردی یا گیلکی و نشان دادنِ دو سه کودکِ روستایی و نهایتاً یک افلیج یا یک نابینا(ضمن احترام به برخی ساخته های کمال تبریزی)…حالا بیاییم این ها را معنا بگیریم و مجید مجیدی را هم کارگردانِ معنا گرا،باز دلیل نمی شود نگوییم که آقای مجیدی شما هم«عرض خود می بری و زحمت ما می داری». جناب مجیدی،بهتر بود نقدی عالمانه می نوشتند به جای این فریاد های غضب آلودش.تا جایی که بنده ی حقیر می دانم با وجود فیلم های کارگردان هایی مثل رومن پولانسکی و کریستف کیشلوفسکی و تام تیکور و …، در عرصه ی سینمای معنا گرا همان قدر با آنها فاصله داریم که سینمای عامه پسند ما با هندوستان.مجید خان ما و دوستانش این قدر کیفور شده اند که شاهد همچین تصاویری هم پس از آن دادگاه صحرایی و صدور حکم غیابی نیز،هستیم.در کشور ما همه دوست دارند به آنها «روشنفکر متعهد» بگویند چیزی انگار مثل وجود یخ در خورشید.

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود / تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض / ورنه هر سنگ و گلی لوء لوء و مرجان نشود

نرم نرمک می رسد اینک بهار / خوش به حال بعضی ها

«روز تولد هر کسی به نوعی روز تخفیف مجازات اوست»

وارد بیست و هفت سالگی شدم.سیزده سال دیگر مانده تا مبعوث شوم لابد.سیزده روز دیگر هم امیدوارم از این رنج سیزیف وار رهایی پیدا کنم و آن صخره را بیندازم به ته دره ی فراموشی و بروم بالای قله و عقاب جگر خوار را بکشم و پرومته ی ذهنم را نجات دهم و از گیم اوور شدن هر روزه خلاص شوم.یعنی کرکس به ورژن دوم می رسد؟یعنی کرکس می تواند برود لِولِ بعد؟آیا؟بیست و هفت بهار را گذرانده ام که شروعش با عملیات فتح المبین بود و این بار به قول پرزیدنت شروع مدیریت بر جهان.بیست و هفت سال بعد اگر زنده ماندیم شاید، امیدوارم بنویسیم پایان استبداد و پایان جهل.شدنی ست فقط این که از خودمان شروع کنیم و از خودمان خرج کنیم .آزادی همین جاست فقط باید بیدارش کنیم.جهل همین جاست باید از بین ببریمش.بهنود در سر مقاله ی که برای سالنامه ی اعتماد نوشت پایان دیکتاتوری را در بیشتر کشورهای جهان اعلام کرد و نرم نرمک پیام داد که بهار آزادی در راه است.

بچه گی هایم و حتی الان،سال را مانند سرسره ای می دیدم که از بهارش تا زمستان سر می خوریم و…دوباره یک مکث و می افتیم به سرسره ی(سال) بعدی.گفته بودم که بچه گی هایم یک سوررئالیست بودم نه؟شاید اگر نقاش می شدم سالوادر دالی ایران می شدم.قیافه ام را که خوب شبیهش می کنم.البته سور رئالیست ها را در ایران بیشتر عنصر نامطلوب و دیوانه می خوانند.چون به واقعیت سور می زنند و همه می دانیم که ورق بازی حرام است.

خواجه مگو که من منم من نه منم نه من منم / گر تو تویی و من منم من نه منم نه من منم

گفت برو تو شمس دین هیچ مگو ز* آن و این / تا شودت گمان یقین،من نه منم نه من منم

دوستان چون دولتیان وعده ی تحولات شگرف داده اند نماز آیات در این روزها فراموش نشود پای سجاده ما را هم دعا کنید.

————————————————————

توضیح المسائل:

*جان عزیزتون درست بخونینش گردن منم نندازید،کار مولاناست. من کی ام؟اینجا کجاست؟ من نه منم نه من منم.

**بیست و هفت ساله اَن در کفِ یک جشن تولد مانده ام.دومین روز تعطیلات کی به فکر این قرتی بازی هاست؟عیدی و کادوی تولد هم همیشه Mergمی شوند در هم.خوش به حال بعضی ها

 

ساقیا عید آمد و ما … ولش کن

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در – در بگشای – دلتنگم

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم                                  «اخوان ثالث»

سال قبل در وبلاگ سابق در همچو زمانی همین شعر را نوشتم به یکایک دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی تا جایی که یادم بود تبریک گفتم ابتدای بهار و سال نو را.امسال یک دوست در این مدل تبریک از ما پیشی(با گربه اشتباه نشود) گرفت.ما نیز به روال سابق. گلهایی هفت رنگ تقدیم به همه ی شما از لینک شده ها و نشده ها از خوانندگان آشنا تا نا آشنا و همه.

می خواستم بنویسم از خوبی،از خوبی ِسال ِپیش ِرو که از پیشش خوبی ندیدیم.نه که خوب نبود بلکه مه آلود بود و چه کس می داند در هوای مه آلود چه خبر است؟امید دارم باد نوبهاری،مه و غبار برگرفته در پیرامون ما را ببرد و بستانی را که همه از اول تاریخ تا به آخر،چه در خاک و چه در افلاک وعده ش دادند ببینیم …فقط ببینیم و بدانیم که در این دنیا هم خوبی ست.

ایّام سخت را گذراندیم و زنده ایم / ما را به سخت جانی ِخود این گمان نبود

خزان و شتایی سخت بود برایم.از همه نوعش و همه ابعادش…نه آن قدرها هم بد نبود،یافتن دوستان جانی نقطه ی نیکش بود که امیدوارم این رشته نگسلد.

از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن / از دوستان جانی مشکل توان بریدن

امیدوارم و آرزومندم که در بهار نو مهِ وهم آلودِ گرداگردمان را بزداییم و رختی نو اندیشه ای نو به یاری بخت نیک بر تن و جان و ذهن کنیم.

امید هست که زودت به بخت نیک ببینم / تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی

 

اقلیت و اکثریت

آیین حکومت داری بسیار سخت ومشکل است.حکومت کردن بر مردم بسیار بسیار مشکل است.حتی اگر جمعیت شان ده نفر باشد.کم تعدادند سیاست مداران و حکومت گران محبوب تاریخ که حتی اینان هم هنوز دشمنانی آشکار و پنهان دارند.امروز که بخش ورزشی روزنامه ی اعتماد را می خواندم دیدم که نوشته بود هنگام برپایی مسابقه ی بسکتبالی بین حریف لبنانی و ایرانی تماشاگران ماهشهری تیم لبنانی را که عرب بود تشویق می کردند و تیم تهرانی(صباباتری) را هو می کردند و درپایان همراه با آن تیم لبنانی جشن قهرمانی گرفتند.عجیب بود نه؟اصلاً نباید عجیب باشد.رفتار جمعی هیچ گاه عجیب نیست.رفتار فردی عجیب است.باید دید کدام عامل باعث همچین واکنشی شده.

خوزستان متشکل از تعداد زیادی طوایف و قبایل عرب است.هم زبانشان عربی ست هم نژادشان.سالهای سال است در ایرانند،از خیلی قومیت ها قدمتی دیرین تر دارند.برای کشورشان بارها جنگیده اند و…قانون اساسی را که بنگریم ایرانی هستند و لابد دارای حقوق شهروندی(حتی درجه دو).سال هاست نبض شریان حیاتی ما در خوزستان می تپد نفت،گاز،فرآورده های پتروشیمیایی و حتی خاک بسیار حاصلخیز و آبرفتی خوزستان.سرزمین خوزستان خاکش طلاست.مردمانش اما از این طلا چه بهره برده اند و می برند؟خودتان را جای یک جوان عرب زبان ساکن خوزستان بگذارید.به خاطر زبانش،مذهبش و موقعیت ضعیف اقتصادیش کمترین شانس را برای یک زندگی ایده آل دارد.در حالی که ثروت زیر پایش تبدیل می شود به…امثال او به چه دلخوش کنند به کدام عدالت؟

دوران دانشجویی چند فیلد(عملیات درسی) در منطقه ی ترکمن صحرا داشتیم.به قول یکی از اساتید فقر واقعی و خالص در این منطقه ست.صحرا نشینان و دامداران و مردم ساکن در مراوه تپه،اینچه برون،گمیشان و…هیچ ندارند.بعد از به اصطلاح غائله گنبد و سلاخی ای که آنجا راه افتاد ترسی در وجودشان لانه کرده که جرات ابراز محرومیت خود را هم ندارند.در استان گلستان دستشان از بیشتر مناصب دولتی کوتاه است و با سختگیری های اداره ی شیلات منطقه و طرح های غیر کارشناسانه ی جهاد و وزارت کشاورزی این مردم رزق و روزیشان بیشتر از راه مشاغل آزاد و فروش اجناس قاچاق می گذرد.بیکاری و اعتیاد(دو معضل وابسته به هم) در این مناطق بیداد می کند.

شاید ندانید که کانون اصلی زلزله ی بم منطقه ای بود بین بم و کهنوج.از قضا این منطقه دارای مردمانی هم بود که درآن جا زندگی می کردند ولی نه آسیبی بدانان رسید و نه چیزی از دست دادند.چون کپر نشین که سقفی ندارد که برویش بریزد و آه در بساط ندارد که از دستش بدهد.کسی هم نگفت که این مردم در چه حال بودند و هستند.

یکی از دلایلی که بنده به مکتب لیبرالیسم پایبندم این است که حق زندگی و داشتن رفاه نسبی برای تمامی افراد جامعه فارغ از رنگ پوست،زبان،نژاد،جنسیت و مذهب را برای همه می خواهد.عدالت در لیبرالیسم معنای مترقی و جهانشمولی دارد.تنها باری که در این دولت رای دادم و از رای دادنم هنوز خرسندم،رای ای بود که به تفکر دکتر معین دادم.تفکری که برای اولین بار در دولت جمهوری اسلامی ایران از اکثریت محذوف جامعه صحبت کرد.نشان داد که در ایران می شود بر روی چهار میلیون انسانی که هنوز دغدغه ذهنیشان اینهاست حساب باز کرد.دکتر معین در تمامی نقاطی که که اقلیتهای مذهبی و قومی زندگی می کردند آرای بالای نود درصد آورد.نقاطی مثل بلوچستان،بندر ترکمن،کردستان،خوزستان و…این تفکر را باید پاس داشت و تلاش کرد برای توسعه ی سیاسی در معنای نابش.برای برپایی فرهنگ دموکراسی و تلاش برای ایجاد محیط بهتری برای زندگی کردن و ابراز عقیده.همین نوشتن مطالبی از این دست و صحبت کردن با دیگران در این باره قدم کمی نیست.به هوش باشیم که زنگ خطر به صدا در آمده.امیدوارم حکومتگران و سیاست مداران و سیاست بازان مملکت ما به فکر باشند و پول نفت خوزستان را در عوض خرج کردن برای توان دفاعی و دکترین مهدویت و سمینار ضد هالوکاست و ساختن تراکتور در ونزوئلا و …اندکی صرف مناطق محروم کنند.مناطقی که محرومیت شان و عقب افتادگی شان فقط به خاطر تفکرات نژادپرستانه و ایدئولوژیک به وجود آمده.

یاد داشت های مرتبط:

وبلاگ آقای لچینانی       فقر و آزادی نو شته ی آقای عبادی

29اسفند با مطلب پایانی سال و تبریک سال جدید به روز خواهم بود

بیا آدم شو و گرنه می کشمت

با علمای عزیز تر از جان حرف می زنیم ،تلاش می کنند راهی را که به زعم خودشان صحیح و درست است را برای رستگاری به ما نشان دهند،اگر مخالفت کنیم یا نظرمان را بگوییم می گویند انسان ذاتش شرّ مطلق است و اینها،کلی هم مثال می آورند که توانایی ندارد و غیره و غیره.اگر این طور است و ما از نطفه مشکل داریم خب علما هم که انسانند.این را که می گوییم عشقشان به انسانیت و رحمانیت و خیر تبدیل به قهر و غضب می شود و با مقاومت بیشتر می کوشند به زور ما را به رستگاری بکشانند.حالا نمی دانم«انا بشر مثلکم» را پیامبر به چه کسی گفته؟

راسیست های بوروژوای* لاهیجانی با شرکت نکردن در انتخابات باعث شدند یک ننگ ابدی به پیشانی شان بچسبد.یک نفر از شهرستان سیاهکل نماینده ی لاهیجان شد.چهره ها را می بینم(مخصوصاً آن اصل و نسب دارها را) آی دیدنی است آی دیدنی ست.

دو نفر قدم بر دیدگان گذاشتند با دو لینک.هر کس هر بد و بیراهی در گوگل به هر کس که می دهد گوگل صاف می آوردش اینجا.این و این را …نگاه نکنید.

——————————————————–

توضیح المسائل:

*یعنی طبقه ی متوسطِ گند دماغ ِاصیل ِنژاد پرست

Older entries »