مدت زمان زیادی از مصاحبه ی دکتر سروش می گذرد.مصاحبه ای که به نوعی و در دنباله ی سخنان ِقبلی ِمجتهد شبستری و حامد ابو زید و دیگران در مورد وحی گفته شده.حرف جدیدی نیست.قرن هاست که شاید در بعضی اذهان از ترس تکفیر و ارتداد خاک می خورده و شاید در برخی محافل این سِرّ دلبرانه در حدیث دیگرانه آمده و شنونده هم به هر روی چه از درک نادرست و به تبع فراموشی یا چه از درک درست و باز فراموشی(این بار با دلیل روشن) از آن گذشته.در دنیای پست مدرنیسم(پسا مدرنیته) زندگی می کنیم،عصری که نه می توان در آن ایدئولوژی های یک سویه را فریاد زد و نه می توان تعاریف مشخص و دارای چارچوب را تعریف یا حتی بازتعریف نمود.عصری است که عصر ارتباطات و اطلاعات هم هست.همه چیز ثبت می شود.خبرها،مصاحبه ها،افکار و…به زودی پخش می شود و هر که اطلاعاتش بیش لابد بامش و برفش بیش تر.نمی خواستم و البته توان و توشه و علاقه ی کافی را هم ندارم که در مباحث دینی و مذهبی ِمابین مردان ِدین نظر دهم،شاید مگسی هستم در عرصه ی سیمرغ دین. جعفر سبحانی به مصاحبه ی سروش در دو قسمت(1)و(2) پاسخ داده.گفتگویی که فاضل میبدی آن را گفتگوی مبارک نامیده.
اما نکته ی در خور توجه این جریان،افاضاتِ مضحک مجید مجیدی کارگردان معناگرای(؟) سینمای ایران است.ایشان در یک سخنرانی،ضمن محکوم کردن سروش ،تقاضای برخورد با او را هم داشتند.کارگردانی با حفظ سمت لابد مدعی العموم و عالم و فقیه.این جور چیزها فقط در ایران یافت می شوند.تا جایی که از سینمای ایران و آقای مجیدی اطلاع دارم،اندک جایزه هایی را هم (به جز یکی دو مورد جایزه ی عباس کیارستمی و حمید فرخ نژاد) در جشنواره های جهانی برده ایم همه حکایتِ پریشانی و فقر و نکبت سرزمینمان در قالب فیلم مستند و نیمه مستند و داستانی و کوتاه بوده(فیلم های فستیوال پسند) و در فیلم های دولتی ِبه اصطلاح معنا گرای سینمای مان هم نه معنا دیده ایم نه گرایشی به معنا.نشان دادن یک کلوزآپ از صورت یک اسب و یک لانگ شات از کوهستانی سرسبز و چمیدن یک پروانه و خرامیدن یک آهو که معنا نمی شود.حرف زدن به زبان کردی یا گیلکی و نشان دادنِ دو سه کودکِ روستایی و نهایتاً یک افلیج یا یک نابینا(ضمن احترام به برخی ساخته های کمال تبریزی)…حالا بیاییم این ها را معنا بگیریم و مجید مجیدی را هم کارگردانِ معنا گرا،باز دلیل نمی شود نگوییم که آقای مجیدی شما هم«عرض خود می بری و زحمت ما می داری». جناب مجیدی،بهتر بود نقدی عالمانه می نوشتند به جای این فریاد های غضب آلودش.تا جایی که بنده ی حقیر می دانم با وجود فیلم های کارگردان هایی مثل رومن پولانسکی و کریستف کیشلوفسکی و تام تیکور و …، در عرصه ی سینمای معنا گرا همان قدر با آنها فاصله داریم که سینمای عامه پسند ما با هندوستان.مجید خان ما و دوستانش این قدر کیفور شده اند که شاهد همچین تصاویری هم پس از آن دادگاه صحرایی و صدور حکم غیابی نیز،هستیم.در کشور ما همه دوست دارند به آنها «روشنفکر متعهد» بگویند چیزی انگار مثل وجود یخ در خورشید.
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود / تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض / ورنه هر سنگ و گلی لوء لوء و مرجان نشود