جناب داوری اردکانی از به اصطلاح فردیدی های روزگار ماست.نویسنده ی چند کتاب و مقاله در رد آرای سروش و پوپر و دیگران.از آن دسته متفکرانی(؟) ست که دولت فخیمه به اصطلاح عامیانه خیلی با آنها حال می کند.به هر حال فرق است بین کسی که طناب را به دست و پایش بسته اند و دهانش را مهر کرده اند با امثال اینها.امثال آقایان اردکانی می توانند بدون شنیدن حتی یک جواب،انواع افشا گری ها و پرده دری ها را انجام دهند.البته خوبی امثال داوری اردکانی این است که می نویسند و می توان به آن استناد کرد نه مثل فردید که یک خط نوشته نداشت و فقط حرف می زد و طامات می بافت.آقای اردکانی در این مقاله با عنوان «خزان روشنفکری» که در سالنامه ی اعتماد چاپ شده در بیشتر مقاله به تاریخ روشنفکری پرداخته و حرف تازه ای نداشت،گهگاهی هم میان آنها سرخوشانه طعنه ای می زد به ناسازگی آزادی و عدالت(انگار که ایشان از فلاسفه و روشنفکران فعال در زمینه ی عدالت خبر نداشته مانند امثال جان راولز).یک جا هم چه گوارا را به عنوان آخرین روشنفکر حساب کرده که خب باز خدا را شکر بن لادن را بی خیال شده.جای دیگر به راحتی از شکست همزمان سوسیالیسم و لیبرالیسم گفته و سخنان روشنفکران دنیا را تکراری دانسته.تفکر سلبی در جای خودش بد نیست.شما می توانید به همه ی مکاتب ایراد کلی وارد کنید شما می توانید حتی راهکار و جایگزین هم ندهید ولی به شرط این که حرفهایتان را قبول داشته باشید نه این که به خاطر یک نتیجه گیری حرفهای دو سه پاراگراف قبل را نقض کنید…این قسمت پایانی مقاله ست.«از زمانی که پایان ایدئولوژی اعلام شدو این نام وعنوان زیبا خیلی زود به معنی مطلق بودن لیبرال دموکراسی موجود تفسیر شد،روشنفکران هر قیدی که داشتند و به هر ملت و کشوری وابسته بودندجز تایید لیبرال دموکراسی چه می توانستند بکنند؟…اگر لیبرال دموکراسی همه حسن است و به آن هیچ اعتراض نمی توان و نباید کرد،زبان روشنفکر ناگزیر در کام می ماند.دموکراسی ایدئولوژی خوبی ست اما بدانیم که با مطلق شدن لیبرال دموکراسی،کار روشنفکری پایان می یابد.»
فقط در کشوری مثل ایران می توان این حرفها را زد و جوابی نگرفت و خوشحال بود لابد و در دل گفت که ای استاد روحت شاد دیدی چه بر سر پیروان پوپر و روشنفکران لیبرال دموکرات آوردم؟تازه اگر جرات کنند حرف بزنند میر غضبان دولت فخیمه پسشان را به پیششان منگنه می کنند.روزگاری جناب استاد فردید در پروژه ی بازگشت به خویشتن خویش(یک مرتبه از بازگشت به خویش بالاتر بوده) از فرّه ی ایزدی و شاهنشاهی،تدوین ایدئولوژی حزب رستاخیز می گفت و خود را مسلط بر معرفت فلسفی و زبانی کل عالم می دانست.روزگاری هم با جنابان خلخالی بحث فلسفی می کرد و از لزوم مبارزه با غرب و «ماسونیّت شیطانی»*«طاغوت زدگی»**«آخرالزمان مکر لیل و نهار»*** می گفت.منتظر الظهوری که کس ندید یک رکعت نماز بخواند.استادی که یک نام را در ایران بدنام کرد و آن هایدگر بزرگترین فیلسوف قرن بیستم بود.
سخن آخر این که متاسفانه ضعف و سستی در ترجمه ی آثار فلاسفه ی قدیم و جدید در سالهای گذشته (با احترام به زحمات امثال آشوری و جمادی و فولادوند و برخی دیگر) باعث شده که افرادی بدون خواندن متون اصلی فلسفه و دل بستن به چند سخنرانی پراکنده خود را در مقام فیلسوف و متفکر بدانند.
یادداشت مفصل داریوش آشوری درباره ی احمد فردید
—————————————————————
توضیح المسائل:
*و** و*** شرمنده ام.در قوطی هیچ عیاری نیافتم معنی شان را.اگر وقت کردم یک ای میل به داریوش آشوری باید بزنم.