Doyen Vulture

واگویه های یک کرکسِ پیر روان پریش پست مدرنِ لیبرال دموکرات

از هجدهم برومر تا هجدهم تیر تا…قسمت هجدهم سریال اخراجی ها

محتسب شیخ شد و فِسق خود از یاد ببرد / قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

حکایت آب توبه ریختن است.حکایت به روز شدن است،حکایت کلیشه و گیشه ست و زرق و برق و مرغ و سیمرغ.حکایت اخراجی هاست و پخش دوباره و به قول جناب کارگردانش این بار تریلوژی (سه گانه) اخراجی ها.انگار تیتر روزنامه ها و فلاش عکاسان و تمجید اهالی «هنر متعهد» خوب ساخته به بعضی ها.چه زود انسان فراموش کار می شود.حکایت غِژّ و غِژّ موتور هزار و چفیه و چکمه و شلنگ و زنجیر و قدّاره ست که می رسد به بزن و بکوب و هجدهم تیر و دوکوهه و یالثارات الحسین و پشت بندش به «فقر و فحشا»و بعد لابد استحاله و آرام گرفتن و رفتن در جرگه ی هنریان متعهد و دم زدن از آوینی.حکایت غریبی ست.اما حاجی جون یه چن جای کارت می لنگه خیلی هم می لنگه،تویی که قصه ت گفتی مستنده.شهید مجید خدمت کسی که شما داستان فیلمت رو ازش ساختی نه سیگار می کشید نه دنبال ناموس مردم بود و نه عمله اکره داشت نه حرف زشت از دهانش بیرون می اومد.نه قیصر بود نه حتی فردین.مجید بود مجید خدمت کارگر کارگاه سماورسازی و نان آور یک خانواده.اومدی از خونواده ش اجازه گرفتی گفتی می خوام برای یک شهید فیلم درست کنم بابا ایول نمی دونستم موتور هزاری ها هم این قدر مرام معرفت تیکه پاره می کنن.اما حاجی یه چن تا سئوال؟مگه اکبر عبدی همونی نبود که به خاطر بازی تو آدم برفی خودت و بروبچ زدین شیشه سینماها رو شکستین؟اکبر عبدی هم استحاله شد؟از اون ور؟حاجی تو به من توضیح بده«از آسمون داره می آد یه دسته حوری / همه شون…اینا» یعنی چی؟یعنی می خوای بگی که فقط مجید خدمت نبود که واسه بعضی چیزا رفت جبهه بقیه هم همون چیزارو می خواستن منتهی تو آسمون ؟این شوخی اس ام اسی ها رو کس دیگه ای جز شما می تونست تو یه فیلم بیاره؟حاجی فکر نکنم اون قدر ها که می گی شبیه آوینی شده باشی.جشنواره فیلم فجر اون سال یادت می آد جایزه نگرفته بودی؟یه دفعه انگار موج انفجار گرفتت.چه نعره هایی می زدی.اون روز روز جالبی بود یه موتور هزاری،سیمرغ می خواست لابد فکر می کرد اونجا میدون محسنیه که با بروبچ بریزن رو سر مردم.نه حاجی تو خیلی کار داری تا بشی سینماگر.این جنگ نه اون قدر شیک و پیک بود که ازش این جوری فیلم بسازی نه اون قدر مسخره که فیلمت بخواد ارزشی هم بشه.یه چیز دیگه البته من آدم شکاکی نیستم ولی فیلمنامه ی شما یه کم(در حد خیلی) شبیه یه فیلم دیگه بود.به هر حال تو ایران مگه چند نفر دوازده مرد خبیث رابرت آلدریچ رو دیدن؟منم ندیدم.توهّم بود ولش کن حاجی جدی نگیر شوخی کردم.حالا نمی خواد بیای بگی میلیون ها نفر رو با دفاع مقدس آشتی دادم.این دیگه نهایتش(همون آخرش)بود.

یک توضیح به بعضی دوستان بدم که من به معنای واقعی جنگ زده هستم.جنگ پدر صاحاب منو و امثال منو درآورد.فکر نکنین از روی باد هوا نوشتم.برای امثال من دیدن این نوع فیلم ها و این مسائل یادآوری خیلی چیزهای ناراحت کننده ست.موقعی که واقعیت وارونه می شه و…ولی اگر می خواهین واقعاً فیض ببرین این پست میمون بی مغز رو درباره ی اخراجی ها بخونین.

یادداشت مرتبط:

مصاحبه با خانواده ی شهید مجید خدمت

۱ دیدگاه »

  edi wrote @ مارس 26, 2008 at 11:34 ب.ظ

چه وبلاگ خوبي داري , يادم باشه چند روز يک بار بهت سر بزنم

نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>