Doyen Vulture
واگویه های یک کرکسِ پیر روان پریش پست مدرنِ لیبرال دموکراتبایگانیِ Culture
اندر کرامات شیخنا اردشیر رستمی یا من آنم که…قسمت دوم
اردشیر رستمی در یک مصاحبه* گفته بیش از بیست هزار جلد کتاب خوانده،اردشیر رستمی سی و اندی سال دارد و بازیگر نقش ِجوانی ِشهریار در آن سریال معروف بوده.اگر به طور میانگین برای یک کتاب حتی فقط یک روز هم وقت بگذاریم(که من نمی توانم)می شود بیست هزار روز یا حدود پنجاه و پنج سال.به شرطی که کار دیگری هم نکنیم و فقط کتاب بخوانیم.آقای رستمی گرافیست،کاریکاتور و با حفظ سمت،شوهر یک خانم و پدر یک فرزند نیز هم هست.من از اول سال نو تا الان حدود پنجاه و اندی کتاب خوانده ام آن هم به صورت نیمه تراکتوری.کتابهایی هم که خوانده ام نصف بیشترشان حجیم(بالای چهارصد صفحه بودند)یکی شان یک هفته طول کشید و روزی بیشتر از یک کتاب هم نخوانده ام.فعلاً بیکارم و وقت دارم مطمئنا همیشه هم این طور نیست.لذا معتقدم اردشیر رستمی یا معجزه کرده یا…
جدیدا پشه هم جزء شاخداران شده این هیچ ربطی به اون بالایی نداره البته
——————————————————
پانوشت:
لینک مصاحبه رو ندارم در مجله ی خانواده ی سبز خوندمش.شرمنده رفته بودم سلمونی روی میز بود
دلی دلی همش دلی
گروهی در ایران فکر می کنند نقد عقلانیت در غرب یعنی طرد آن و لابد به تشخیص خودشان رجوع به دل و اصلاْ نمی فهمند(با تاکید) انتقاد از عقلانیت برای عقلانی تر کردن عقل است و نه گذشتن از عقل و فهم و شعور و دادن شعار بازگشت به خویشتن یا خویشتن خویش.نمونه ی آن بالا رفتن متفکران(؟) قوم ما از خشتک تنبان کسانی مانند نیچه،اشپنگلر و ارنست یونگر و …است.متاسفانه رودخانه ی تفکر در ایران از سرچشمه آلوده ست.می توانید برای مثال نگاهی بیندازید به کتابهایی با این موضوعات:درباره ی…ملاحظاتی بر… نگاهی تازه به… نگرشی بر…جای سه نقطه ها بگذارید مثلا غرب مثلا نیچه و هر چیز غربی.
این ها همان بوزینگانند که نیچه از آنها می گفت.
از حقیقت به دست کوری چند / مصحفی ماند و کهنه گوری چند
بیچاره اسفندیار
از رند عافیت سوز ادبیات ایران مرحوم سعیدی سیرجانی بالاخره کتابی خواندم…بیچاره اسفندیار
خودش می گوید معلمم و نقال اما باور نکنید.
![]()
شاملو می گفت «به اندیشیدن خطر مکن» او خطر کرد و اندیشید و نوشت و …
ما زنده خوریم آنها مرده خور
متفکران قوم ما خیلی باحالند.خودشان را…(بخوانید خیلی اذیت می کنند)می گردند در کتابهای فلاسفه ی بزرگ برای تفکراتشان تاییدیه بگیرند.چوب کبریت لای صفحات می گذارند…نه نه از ماژیک ِهای لایت استفاده می کنند و می گویند ببین مثلا در صفحه شونصدم کتاب فلان گفته ست فلان بنابراین…و الخ و قس علیهذا
ما به طرح ریزی و محاسبه ی تاریخ خویش روی آوردیم تاریخ را می پژوهیم تا بر آن تصویری از فراروایت را تحمیل کنیم و جایگاهمان و سخنمان را بدون توجه به درست یا نادرست بودنش استحکام بخشیم.راحتتان کنم.این همه می گوییم فرهنگ تاریخ و…همزمان با سقراط افلاطون و ارسطو در ایران آن روز چه کسی داشتیم؟آیا غیر از این نیست که تخت جمشید و پاسارگاد را از روی معابد آشور ساخته اند و معماران آن بین النهرینی بودند؟آیا غیر از این نیست که اولین دولتی که امپریالیست نام گرفت ما بودیم؟با احترام به تلاش های کوروش و داریوش باید گفت و پذیرفت که قدرت مطلقه بودند و مستبد و جنگاور.آیا غیر از این است که پس از یورش تازیان تا چهار سده چراغ اندیشه و زبان و فرهنگمان خاموش بود؟همزمان با کانت و هگل و دکارت ما چه داشتیم؟جز تفکر ترجمه ای.مثلاًافلاطون را ترجمه کردیم و با نام فلوطین به اروپاییان دادیم.رنسانس در اروپا نقد دوره ی یونانی،نقد مسیحیت بود و رجوع به عقل.همزمان با رنسانس ما در ایران کافران و سنیان و …را زنده زنده یاهوگویان می خوردیم.تنها افتخارمان ساختن بناها بود و جنگاوری ترکمانان و ترکان و انیرانیان.پیشرفت کافی ست کمی به عقب برگردیم به عقل و خرد و انصاف.کجای تاریخ این ها را گم کردیم؟
فضل و علم تو جز روایت نیست/ با تو خود غیر از این حکایت نیست
باغ زرشک
درختی که تلخست وی را سرشت/ گرش بر نشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش بهنگام آب / به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به بار آورد / همان میوه ی تلخ بار آورد
این هفته تو یه بازی داور چهارتا پنالتی نگرفت تو یه بازی برخورد(؟) از فاصله نیم متری رو در دقیقه ی نود و سه گرفت.
کل یوم اجمعین حال گیری.نمایشگاه کتاب رو هم امسال تحریم کردم.پارسال پدرم دراومد یه کتاب هم نتونستم بخرم رفتم انقلاب هر چی خواستم بود.با این که از انقلاب دل خوشی ندارم ولی انقلابه دیگه چه فرانسه چه ایران.
امروز کابوس دیدم برمن ببخشایید
کمرنگ
تلفن خونه قطعه مام به تبع کمرنگیم
داستان کوتاهی از ایتالو کالوینو خوندم که خیلی جالب بود نوشته بود ارتش سربازانشو مجبور کرد که برن کتابخونه و کتابهایی رو که در اون از مذمت جنگ و ارتش نوشته بودن رو جمع آوری ونابود کنند.سربازان رفتند و کتابخون اومدن بیرون و از ارتش استعفا دادن و هر روز کارشون شد کتاب خوندن و بحث درباره ی اونا…کاش سانسور چی های مام این شکلی بودن.
کافی نتم…بهرام که خود گور گرفتی همه عمر حالا حکایت ماست
کش ور
ما که به دادگاه عدل الهی هنوز ایمان کامل نیاورده ایم مجبوریم به نیمه بیدادگاه دولتی پناه بریم تا بلکه تاوان ساده دلی و نامرادی مان را از او بگیریم.سخت است حوالت دادن به فردایی که در امروزش مانده ای.خیلی سخت تر است از یکی شکایت بردن به جایی.اما…امروز جلسه ی اول بود رای هم به نفع بنده اما نتیجه ای نگرفتیم.حداقل این وسط من اگر به عدل و داد ایمان نداشته باشم به حرفم اعتقاد دارم.دنیا جای کم رو هایی مثل من نیست دیگر.»ر» رفاقت …ید به ما تا رو دار شویم.امان از این Triple R.رونالدو ریوالدو رونالدینیو.
عجب کتاب زیبایی ست این ((دفترچه ی خاطرات و فراموشی)).وصفش را بسیار از دوستان کتاب خوان شنیده بودم.کیفی دارد خواندنش.مرسی به محمد قائد.
از سیاست هم کمتر می گویم چون خودتان دیدید که چه شد.فعلا کار جوییم.بی کاری بد اذیت می کند لامصب.وزیر کشور هم کشش ور آمد.تا فتح باقی قله ها چیزی باقی نیست و بعد سقوط آزاد.
There will be blood
سال قبل در کتابی از فریدون تنکابنی طنزنویس مقیم آلمان مقاله ای خواندم به نام «پول تنها ارزش و معیار ارزش ها» .نویسنده ی کتاب در زمانی آن را نوشته و منتشر کرده بود که در اوج درآمدهای نفتی بودیم و شاهنشاه نوید نزدیک شدن و فتح دروازه های تمدن بشری و ایرانی آباد و ابرقدرت را می داد.کشورمان مالامال از اجناس مصرفی و واردات بیش از اندازه و رسانه ها پر از تبلیغات بخرید بخورید بیاشامید بود.شاید نوشتن و منتشر کردن همچو داستانی در آن زمان از نظر خیلی ها یک انتقاد ابلهانه و به اصطلاح زدنِ خوشی زیر دل و چس ناله ی روشنفکری بود.چه کسی می دانست این پول نفت یا به قولی اکل میت خود تبدیل به آنتی تزی می شود که با تورم بیش از حد و بیکاری و نابودی تولید موجب انقلاب فرودستانی می شود بر علیه فرادستان با انگیزه ی عدالت و اجرای شریعت.توضیح دادن و آوردن جملاتی که در حدفاصل سال های 52تا 58 از زبان سردمداران هر دو طرف جاری شد تکرار مکرّرات است.امروز هم با نفت یکصد و ده دلاری(شاید یکصدوبیست دلاری)تقریباً همان شرایط بر کشور حاکم است.واردات اجناس مصرفی حتی میوه هایی که در کشورمان بیش از اندازه ی مصرف داخل تولید می شوند شرایطی را مانند آن سال ها به وجود آورده.ادبیات استفاده شده نیز تا حدی شبیه به آن دوران است.تحولات شگرف،ایران قدرت برتر خاورمیانه،مدیریت برجهان و…اما سخن از چیز دیگری ست.
همیشه و در همه ی حرکت های سیاسی و اجتماعی بر علیه وضع موجود و دیکتاتوری از وجود طبقات محروم اجتماعی و لزوم برقراری عدالت و ارزش این طبقات صحبت می شود.به بیان ساده همیشه طبقه ی فرودست(چه کارگران و کارمندان و معلمان و مشاغل…) مثبت ارزیابی شده و طبقه ی فرادست حاکم(چه دیکتاتوری چه حتی دموکراسی و …)در این تحولات منفی ارزیابی می شوند.بزرگترین جنبش عدالت خواهی تاریخ معاصر (مارکسیسم و کمونیسم) نیز دارای همین رویکرد بود.طبقه ی پرولتر(کارگر) ارزشمند بود و طبقه ی ثروتمند حاکم و وابسته به حاکم(بوروژوا) منفی وبدون ارزش بود.کاری به این نداشتند که خودِ طبقه متشکل از تعداد زیادی افراد است که هریک خصوصیات فردی خاصی دارند.خصوصیاتی که وقتی به قدرت برسند ممکن خود تبدیل به همان طبقه ی فرادست سابق شوند و این بار حتی بدتر عمل کنند.کما این که در شوروی سابق دیدیم.
ایام نوروز شبکه ی چهارم سیما فیلم «خون به پا خواهد شد» با بازی زیبای دنیل دی لوییس را پخش کرد.دی لوییس به خاطر بازی در این فیلم برنده ی جایزه ی اسکار بازیگر نقش اول مرد شد.داستان یک جوینده ی نفت است که با کلاه برداری وخریدن زمین های کشاورزان مناطق نفت خیز به ثروتی افسانه ای میرسد و در طی این مدت از یک کارگر ساده به ثروتمندی تبدیل می شود که جز خودش و پول به هیچ کس توجهی ندارد و عوامل روبرویش را با قساوت و بی رحمی از بین می برد.حتی نقش مقابل او کشیش جوان نیز در برابر این وسوسه تاب مقاومت ندارد و سهم خواهی می کند.پایان فیلم سیاه است و قدرت هنوز باقی مانده.طبقه ی ارزشمند کارگر به قدرت رسیده و دیکتاتوری بازتولید شده.این بار فرودست در نقش فرادست.واین داستان سیاه کماکان ادامه دارد.
از هجدهم برومر تا هجدهم تیر تا…قسمت هجدهم سریال اخراجی ها
محتسب شیخ شد و فِسق خود از یاد ببرد / قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند
حکایت آب توبه ریختن است.حکایت به روز شدن است،حکایت کلیشه و گیشه ست و زرق و برق و مرغ و سیمرغ.حکایت اخراجی هاست و پخش دوباره و به قول جناب کارگردانش این بار تریلوژی (سه گانه) اخراجی ها.انگار تیتر روزنامه ها و فلاش عکاسان و تمجید اهالی «هنر متعهد» خوب ساخته به بعضی ها.چه زود انسان فراموش کار می شود.حکایت غِژّ و غِژّ موتور هزار و چفیه و چکمه و شلنگ و زنجیر و قدّاره ست که می رسد به بزن و بکوب و هجدهم تیر و دوکوهه و یالثارات الحسین و پشت بندش به «فقر و فحشا»و بعد لابد استحاله و آرام گرفتن و رفتن در جرگه ی هنریان متعهد و دم زدن از آوینی.حکایت غریبی ست.اما حاجی جون یه چن جای کارت می لنگه خیلی هم می لنگه،تویی که قصه ت گفتی مستنده.شهید مجید خدمت کسی که شما داستان فیلمت رو ازش ساختی نه سیگار می کشید نه دنبال ناموس مردم بود و نه عمله اکره داشت نه حرف زشت از دهانش بیرون می اومد.نه قیصر بود نه حتی فردین.مجید بود مجید خدمت کارگر کارگاه سماورسازی و نان آور یک خانواده.اومدی از خونواده ش اجازه گرفتی گفتی می خوام برای یک شهید فیلم درست کنم بابا ایول نمی دونستم موتور هزاری ها هم این قدر مرام معرفت تیکه پاره می کنن.اما حاجی یه چن تا سئوال؟مگه اکبر عبدی همونی نبود که به خاطر بازی تو آدم برفی خودت و بروبچ زدین شیشه سینماها رو شکستین؟اکبر عبدی هم استحاله شد؟از اون ور؟حاجی تو به من توضیح بده«از آسمون داره می آد یه دسته حوری / همه شون…اینا» یعنی چی؟یعنی می خوای بگی که فقط مجید خدمت نبود که واسه بعضی چیزا رفت جبهه بقیه هم همون چیزارو می خواستن منتهی تو آسمون ؟این شوخی اس ام اسی ها رو کس دیگه ای جز شما می تونست تو یه فیلم بیاره؟حاجی فکر نکنم اون قدر ها که می گی شبیه آوینی شده باشی.جشنواره فیلم فجر اون سال یادت می آد جایزه نگرفته بودی؟یه دفعه انگار موج انفجار گرفتت.چه نعره هایی می زدی.اون روز روز جالبی بود یه موتور هزاری،سیمرغ می خواست لابد فکر می کرد اونجا میدون محسنیه که با بروبچ بریزن رو سر مردم.نه حاجی تو خیلی کار داری تا بشی سینماگر.این جنگ نه اون قدر شیک و پیک بود که ازش این جوری فیلم بسازی نه اون قدر مسخره که فیلمت بخواد ارزشی هم بشه.یه چیز دیگه البته من آدم شکاکی نیستم ولی فیلمنامه ی شما یه کم(در حد خیلی) شبیه یه فیلم دیگه بود.به هر حال تو ایران مگه چند نفر دوازده مرد خبیث رابرت آلدریچ رو دیدن؟منم ندیدم.توهّم بود ولش کن حاجی جدی نگیر شوخی کردم.حالا نمی خواد بیای بگی میلیون ها نفر رو با دفاع مقدس آشتی دادم.این دیگه نهایتش(همون آخرش)بود.
یک توضیح به بعضی دوستان بدم که من به معنای واقعی جنگ زده هستم.جنگ پدر صاحاب منو و امثال منو درآورد.فکر نکنین از روی باد هوا نوشتم.برای امثال من دیدن این نوع فیلم ها و این مسائل یادآوری خیلی چیزهای ناراحت کننده ست.موقعی که واقعیت وارونه می شه و…ولی اگر می خواهین واقعاً فیض ببرین این پست میمون بی مغز رو درباره ی اخراجی ها بخونین.
یادداشت مرتبط:
چو ایران مباشد سر من مباد / سر من مباشد ته ِ من کجاست؟*
دوشنبه ی این هفته روزنامه ی اعتماد ویژه نامه ی انتخابات منتشر کرده بود.الیاس حضرتی مدیرمسئولش کاندیدا شده،همان نماینده ی ادوار سابق شهرستان رشت که حالا تهرانی شده.همه ی اصلاح طلبان هم آنجا بودند و گفته های تکراری که…ولی یک مقاله از آقای صدر (که خودش هم کاندیداست) درباره ی عملکرد سیاست خارجی دولت قابل تامل بود نکات جالبی داشت.حالا بماند که در دوران زمامداری این آقایان هم گلی نرویید ولی شاخساری هم قطع نشد.دو مطلب کوتاه هم در صفحه ی آخر نوشته بود(به ائتلاف اعتماد کنید و رستگاری در هشت دقیقه) که ملتمسانه و با دلایلی بسیار بسیار قانع کننده گفته بود رای بدهید من که قانع شدم.به این که اینها روی هر چی …را کم کرده اند.جانِ ما بروید بخوانید،اگر خواندیداصلاً فحشش را بدهید به من.
این روزهای آخر و احتمالاً سیزده روز سال جدید را بیشتر به کتاب خواندن اختصاص دادم.یک لیست بلند بالا تهیه کردم که یا بخرم یا از کتابخانه تهیه کنم.رفتم کتابفروشی هیچ کدام را نداشتند.از کتابخانه نصفش را یافتم آمدم اسمشان را بدهم گفتند از این تاریخ (بیستم اسفند) تا هفته ی اول فروردین کتاب نمی دهیم.چرا؟ یک سری جملات نامفهوم که لیست تهیه می کنیم و اینها.خبری شایعه وار شنیده بودم که آقایان می خواهند کتابهای به زعم خودشان ضاله و مشکوک را جمع آوری کنند.یاد مراسم کتابسوزان هیتلر افتادم.این روزها تصور می کنم چه قدر به رایش شبیه شده ایم.امیدوارم در لیست نویسندگان کتب ضاله آقایان رومن گاری،هنری میلر،عباس معروفی،رامین جهانبگلو،فردیناند سلین،هایدگر،کارل یاسپرس،گوستاو فلوبر و داستایوسکی و نیچه و کافکا نباشند.که البته به گمانم ارنج اصلی(یازده نفر) همین ها هستند و گرنه فهمیه رحیمی و م.مودب پور،دانیل استیل و سیدنی شلدون و شیخ کرکس که ضاله نیستند.
یک کاندیدا هم تهران دارد با حفظ سمت هم شاعر است هم اقتصاد دان هم حقوقدان.اشعارش بسیار زیباست منتهی سبکش هنوز کشف نشده چیست بند تنبانی ست یا اگزیستانسیال؟
——————————————————————
*از ابراهیم نبوی