Doyen Vulture

واگویه های یک کرکسِ پیر روان پریش پست مدرنِ لیبرال دموکرات

بایگانیِ General

چهارشنبه روز خوشبختی

گاهی وقتها آدم واقعاً چیزی نداره بگه جز تاسف…

ماه شب افروز چو پنهان شود / شب پره بازیگر میدان شود

باغ زرشک

درختی که تلخست وی را سرشت/ گرش بر نشانی به باغ بهشت

ور از جوی خلدش بهنگام آب / به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب

سرانجام گوهر به بار آورد / همان میوه ی تلخ بار آورد

این هفته تو یه بازی داور چهارتا پنالتی نگرفت تو یه بازی برخورد(؟) از فاصله نیم متری رو در دقیقه ی نود و سه گرفت.

کل یوم اجمعین حال گیری.نمایشگاه کتاب رو هم امسال تحریم کردم.پارسال پدرم دراومد یه کتاب هم نتونستم بخرم رفتم انقلاب هر چی خواستم بود.با این که از انقلاب دل خوشی ندارم ولی انقلابه دیگه چه فرانسه چه ایران.

امروز کابوس دیدم برمن ببخشایید

کمرنگ

تلفن خونه قطعه مام به تبع کمرنگیم

داستان کوتاهی از ایتالو کالوینو خوندم که خیلی جالب بود نوشته بود ارتش سربازانشو مجبور کرد که برن کتابخونه و کتابهایی رو که در اون از مذمت جنگ و ارتش نوشته بودن رو جمع آوری ونابود کنند.سربازان رفتند و کتابخون اومدن بیرون و از ارتش استعفا دادن و هر روز کارشون شد کتاب خوندن و بحث درباره ی اونا…کاش سانسور چی های مام این شکلی بودن.

کافی نتم…بهرام که خود گور گرفتی همه عمر حالا حکایت ماست

دویست هیچ

نیچه میهمان ناخوانده ی قرن جدید را هیچ انگاری نام نهاده بود.مدتهاست می بینم کسی از اطرافیانم دچار مشکلی می شود همه ی دنیا را به هیچ می انگارد و …انگار میهمان نه از در بلکه از پنجره سالیانی ست که وارد شده.

میهمان گر چه عزیز است ولی همچو نفس / خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود.

بنا به حساب و کتاب این دویستمین پست بنده ست(با جمع وبلاگ قبلی).دویستمین پست را تقدیم می کنم به دوست خوبم آلوچه.هر چه از خوبی و صفایش در دوستی بگویم کم گذاشته ام و کم گفته ام.هیچ پستی از این دویست پست بدون کامنتی از ایشان ندارم.

کش ور

ما که به دادگاه عدل الهی هنوز ایمان کامل نیاورده ایم مجبوریم به نیمه بیدادگاه دولتی پناه بریم تا بلکه تاوان ساده دلی و نامرادی مان را از او بگیریم.سخت است حوالت دادن به فردایی که در امروزش مانده ای.خیلی سخت تر است از یکی شکایت بردن به جایی.اما…امروز جلسه ی اول بود رای هم به نفع بنده اما نتیجه ای نگرفتیم.حداقل این وسط من اگر به عدل و داد ایمان نداشته باشم به حرفم اعتقاد دارم.دنیا جای کم رو هایی مثل من نیست دیگر.»ر» رفاقت …ید به ما تا رو دار شویم.امان از این Triple R.رونالدو ریوالدو رونالدینیو.

عجب کتاب زیبایی ست این ((دفترچه ی خاطرات و فراموشی)).وصفش را بسیار از دوستان کتاب خوان شنیده بودم.کیفی دارد خواندنش.مرسی به محمد قائد.

از سیاست هم کمتر می گویم چون خودتان دیدید که چه شد.فعلا کار جوییم.بی کاری بد اذیت می کند لامصب.وزیر کشور هم کشش ور آمد.تا فتح باقی قله ها چیزی باقی نیست و بعد سقوط آزاد.

توهمات نابهنگام و عطسه های بهنگام

نقدی از عبدا… شهبازی می خواندم بر مقاله ای از سعید حجاریان.با چند و چونش کاری نیست.شهبازی در ابتدای مقاله از «فراروایت» ها گفت و آفتی که بدان دچار شده ایم.چند مفهوم کلی و چند برداشت سطحی و ساختن یک قالب یک فراروایت(Metanarrative)را می سازد.با یک مفهوم کلی می توان گذشته ی یک ملت را تغییر داد،مصادره کرد و آینده را هم پیش بینی کرد.احتیاجی نیست تحقیق کنیم،تاریخ بخوانیم و حتی فکر کنیم.فراروایت همه ی این کارها را آسان کرده.فراروایت به بیان ساده تر نوعی توهّم است.توهّمی برپایه ی دانستن همه چیز و پشت بندش برداشت هایی سطحی و ساده انگارانه.توهّم است که گذشته ی تاریک مستبدان را دوران باشکوه جلوه می دهد و تلاش آزادی خواهان را هم توطئه ی اجانب.این روز ها در بیشتر زمینه ها دچار توهّم شده ایم.در سیاست،اقتصاد،هنر و زندگی روزمره.توهم همه ی کارها را آسان کرده.

در این فصل ابتدایی سال به آلرژی دچار می شوم که ویژگی بارزش عطسه ست.عطسه هایی مهیب.امروز در تاکسی دو سه عطسه ی پیاپی فرمودم که اختلالات رادیویی و ارتباطی و مخابراتی شدیدی به مدت سی ثانیه به وجود آمد.راننده فرمان را محکم چسبیده بود.

عطر مشارکت،مشکل حکایت،نصف ایمان،کمبود جای خالی

سه چیز را ترک مکنید زن عطر و نماز «حدیث نبوی»

از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک / امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی* «حافظ »

ما که نفهمیدیم سه چیزه یا چهار تاست.نصف ایمان بالاخره چیه؟ ازدواجه یا نظافته یا درستکاریه یا شاید شرکت در انتخاباته.

روزای دانشجویی می نشستیم بساطی پهن می کردیم و حافظ می خوندیم و من و محمود اون رو گلاب روتون تفسیر می کردیم.بر سر تفسیر این بیت:

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید / مشکل،حکایتی ست که تقریر می کنند

این مکالمات در گرفت:

- شلوارتََم نمی تونی بکشی بالا کلنگ،حالا واسه من داری حافظ رو تاویل و تفسیر می کنی؟

- برو داداش ریاضی تو پاس کن.مرتیکه ی لَق لَقوی دِیلاق

- دِ مرد حسابی اگه من و این چن نفر نبودیم صبح خوابمرگ می شدی یه واحدم تو این دانشگاه پاس نمی کردی

- هه هه اینو.باز اگه من بخوابم تو خوابم هم ازتو بهتر درسامو پاس می کنم

- محمود اگه قضیه ی ریاضی رو بذاری کنار دیگه چه گیری داری بهم بدی؟

- از سر تا پات همه گیره عمو کجای کاری؟از اون گیس پریشون و مَماخ خوشگلت تا…

- هاااااااا تا کجا؟تا لب حوض؟چی بهش می دی؟(…)**

جاده هراز اردیبهشت 82 بنده و ممود

دلم لک زده به برای این کل کل ها به قول مشهدی ها چخ چخ.بحث بر سر خواندن بود محمود عقیده داشت مشکل حکایت را باید سرهم خواند و من می گفتم مشکل را باید جدا از حکایت خواند.صادقانه بگویم مطمئنا اگر محمود عقیده اش این بود که باید جدا خواند من مخالفت می کردم و می گفتم نه باید سرهم خواند(با وجود اعتقاد راسخی که به جدا خواندن و ویرگول گذاشتن بین این دو واژه دارم)

———————————————————————

بعد از مدتها پانوشت:

*در زمان حافظ مشکل مسکن حاد نبوده و سفرهای زیارتی و سیاحتی والدین هم خیلی طول می کشیده فلذا جای خالی راحت تر گیر می آمده.

**به علت نقض همه ی قوانین بشری از گفتن ادامه ی جمله ام معذورم.

آتش زده استخوان بی دود

یه جوری شده که کم کم دارم به بن بست می رسم.ربطی به خوش بینی و بد بینی نداره واقعیت هیچ وقت به اینها ربط نداشته همیشه بوده.چیزی که من می بینم و لمس می کنم بن بسته.مگر اتفاقی بیفته.اتفاق هم اتفاقه شاید نیفته چه بسا که احتمال نیفتادنش بیشتره.چه از لحاظ احتمال در ریاضیات چه از لحاظ منطق و استدلال چه از منظر کشف و شهود و…اصلاً شرایط به سمت خوبی نمی ره.خواهش می کنم از گذاشتن کامنت هایی در زمینه های امید دادن نصیحت کردن و هر چیز مثبت رنگ و لعاب دار خودداری کنید.اوضاع پیچیده تر و خراب تر از این حرفهاست.شاید منتظر باده های ناخورده در رگ تاکیم شاید مثل اون مرد گاریچی در شعر سهراب شاید هم اسبش.

خیلی خوبه از هر چیزی وکسی قطع امید کنی.چهار ساله این شکلی ام.خوبیش به بدیش می ارزه.این طوری هر سختی ای رو راحت تر می شه تحمل کرد.دلم برای کسانی می سوزه که به خدا امید بستند و گرفتاری خودشون رو مصلحت می دونند و تلاش بقیه رو وسیله…بیشتر دلم برای کسانی می سوزه که برای بقیه تلاش می کنند و اون بقیه وقتی خرشون از پل گذشت خیلی اگه با معرفت(؟) باشند می گن فلانی وسیله بود که خدا فرستاد.پارادوکس خنده داریه.

حرف زیاده ولی نمی گم.چون باد هواست.باد باد رو می بره.یک سال و نیمه در بلاگستان سعی کردم با پست ها و کامنتهام بخندونم و بخندم(بماند که خیلی وقتها تلخ و تند و تیز و ترش بودم).امروز رو به من آوانس بدین.ناپلئون هم واترلو داشت ما که کرکس پیریم هر روزمون واترلوئه.

ساقیا عید آمد و ما … ولش کن

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در – در بگشای – دلتنگم

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم                                  «اخوان ثالث»

سال قبل در وبلاگ سابق در همچو زمانی همین شعر را نوشتم به یکایک دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی تا جایی که یادم بود تبریک گفتم ابتدای بهار و سال نو را.امسال یک دوست در این مدل تبریک از ما پیشی(با گربه اشتباه نشود) گرفت.ما نیز به روال سابق. گلهایی هفت رنگ تقدیم به همه ی شما از لینک شده ها و نشده ها از خوانندگان آشنا تا نا آشنا و همه.

می خواستم بنویسم از خوبی،از خوبی ِسال ِپیش ِرو که از پیشش خوبی ندیدیم.نه که خوب نبود بلکه مه آلود بود و چه کس می داند در هوای مه آلود چه خبر است؟امید دارم باد نوبهاری،مه و غبار برگرفته در پیرامون ما را ببرد و بستانی را که همه از اول تاریخ تا به آخر،چه در خاک و چه در افلاک وعده ش دادند ببینیم …فقط ببینیم و بدانیم که در این دنیا هم خوبی ست.

ایّام سخت را گذراندیم و زنده ایم / ما را به سخت جانی ِخود این گمان نبود

خزان و شتایی سخت بود برایم.از همه نوعش و همه ابعادش…نه آن قدرها هم بد نبود،یافتن دوستان جانی نقطه ی نیکش بود که امیدوارم این رشته نگسلد.

از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن / از دوستان جانی مشکل توان بریدن

امیدوارم و آرزومندم که در بهار نو مهِ وهم آلودِ گرداگردمان را بزداییم و رختی نو اندیشه ای نو به یاری بخت نیک بر تن و جان و ذهن کنیم.

امید هست که زودت به بخت نیک ببینم / تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی

 

پرسید زان میانه یکی…چیست دوستی؟

پرسید یکی که عاشقی چیست؟ / گفتند چو ما شوی بدانی

متنفرم از محبت وصله پینه ای،محبت سودجویانه،محبت سودایی،تب نگرفتن و جان ستاندن،بیزارم از ابله فرض کردن دیگران،سیاسی ها می گویند اپورتونیسم،ما را چه شده؟چرا این روزها همه صحبت از دوستی می کنند؟سروتونین بدنتان کم شده؟چرا از من مایه می گذارید؟مدتی ست از جهاتی راحت شدم.راحتِ راحت.دوشاخه محبت را کشیدم از خودم بیرون،دیگر با معرفت و با حیا و دوست داشتنی و تنها دوست و… نیستم، یار دوران کودکی هم نیستم،تمام.همه ی آن آینده و پیشرفت،محبت وصله پینه ای همه مال خودت ببُرّ و ببَر به شرط چاقو.که قاچ کنی اش و باز وصله ای و پینه ای دیگر…یک هفته ست که راحت شدم،دیگر دروغ نمی گویم نه به خودم نه به دیگران.به خودم برای حفظ وضع موجود و به دیگران برای بهبود وضع موجود…

پرسید یکی که بندگی چیست؟ / گفتند … شوی بدانی

بهرنگ دوست شاعر و معلم بنده ست.تازه وبلاگش را افتتاح کرده البته امیدوارم ماهی یک پست بگذارد.بهرنگ از شاعرانی ست به سبک هوشنگ ابتهاج و عاشق نی و شجریان و هر چیز کلاسیک.ملقب ست به «خزان».تعجب نکنید سروده های خودش است

ورودی‌های پیشین »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.